آوای فاخته

اَلَم یَعلَم بِاَنَ اللهَ یَری؟

آوای فاخته

اَلَم یَعلَم بِاَنَ اللهَ یَری؟

آوای فاخته

دلم میخواهد هفت شهر عشق عطار را بگردم و
به گفته مولانا: آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست
و اینجا را نقش میزنم برای فرزندانم
محمد حسین ۸۷/۱/۱۸
نورا ۹۱/۴/۱۴
علی ۹۵/۶/۲۹

بایگانی
آخرین مطالب

کوچ

چهارشنبه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۵، ۰۷:۴۶ ق.ظ

مرگ، حق است و واقعی، واقعیتی که تلخ است اما اگر نباشد هم... بگذریم.

اگر در باور و خواسته ما زندگی جریان طبیعی خودش راطی کند یعنی به دنیا بیاییم و کودکی کنیم و بعد هم جوانی و حظ دنیا و بعد هم پیری و مرگ، همه چیز خوبست، اما اگر مرگ نابهنگام بیاید و این چرخه را بهم بزند، تلخی آن را بوضوح حس می کنیم.

خیلی وقتها تلخی این مدل واقعیتها را گره میزنم به شیرینی خواست خدا، تا به یک مزه گس برسم و راحتت تر زندگی کنم.

و یکی از آن واقعیتها برای من مرگ پدرم بوده است که در یک سالگی ام رفت و من همیشه حسرت دیدنش را داشته ام و مانده ام که با آنهمه نبوغ و ایمان و جوانی اش، چرا دنیا گنجایش او را نداشت و با همین افکار برایش خیرات ومبرات میفرستم و منتظر وعده خدا میمانم تا روزی که او را ملاقات کنم.

من چهار عمه دارم فقط، و همیشه هم دلم به این عمه هایم گرم بوده تا با دیدنشان اندکی یاد پدرم برایم زنده شود، آنها هم الحق مهربانند و به سبب مادر فرزانه ای که داشته ام از همان کودکی ام این رابطه مان حفظ شده و روز بروز هم عمیق تر.

اما چند وقتی است که موج سرطان بلای جان سه تا از آنها شده است.

دوتا از آنها دو سالی است که مبتلا شده اند اما با درمان به موقع آن را مهار کرد ه اند و حالا در مرحله چکاپ های ماهیانه هستند بلطف خدا و هر بار که با آنها حرف میزنم دست و دلم میلرزد و دعا میکنم همه چیزخوب باشد.

اما عمه بزرگترم که ساکن امریکاست، همین یک ماه قبل مبتلا شد و آنقدر همه چیز ناگهانی پیشرفت، که اورا از دست دادیم.

همین بهمن ماه بود که تلفنی خبر دارم کرد که عازم ایران است و میخواهد اصفهان هم بیاید...آنقدر هر دومان ذوق کردیم که سر از پا نمی شناختیم.

وقتی هم که آمد آنقدر شاد و با نشاط بود که همه جا را با هم گز کردیم.

نورا آنقدر این عمه جان منرا دوست داشت که دایم در آغوشش بود و یکبار به دستهایش دست کشید و گفت عمه شما با این دستهای چروک میتوانی غذا هم بپزی؟ یادش بخیر آنقدر عمه ام خندید که گفت نهار امروزتان با من، و آن روز یک غذای خوش مزه تحویلمان داد.

ومن حالا نشسته ام و به این خاطرات نگاه میکنم ودلتنگ ازین همه دوری، او را می سپارم به خدا.

  • موافقین ۱ مخالفین ۰
  • ۹۵/۰۵/۱۳
  • ۱۵۹ نمایش

نظرات (۶)

  • مریم دایی جان
  • سلام
    ای وای! خدا بیامرزه...

    روحشون قرین رحمت الهی انشاالله...
    همه احساساتتون خیلی خیلی برام ملموسه
    خدا رحمتشون کنه 
    خدارحمتشون کنه .
    امیدوارم عزیزانت سالم و شاد باشند.
  • سیده ای که شفا گرفت
  • خدا رحمتشون کنه 
    روج پدرتون شاد
    آخی ... تسلیت میگم ... خدا هم پدرتون رو رحمت کنه و هم عمه جان تازه گذشته را ... 
    چقدر خوب که اومدند و به تازگی دیدارها تازه شده بوده ...
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی