آوای فاخته

اَلَم یَعلَم بِاَنَ اللهَ یَری؟

آوای فاخته

اَلَم یَعلَم بِاَنَ اللهَ یَری؟

آوای فاخته

دلم میخواهد هفت شهر عشق عطار را بگردم و
به گفته مولانا: آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست
و اینجا را نقش میزنم برای فرزندانم
محمد حسین ۸۷/۱/۱۸
نورا ۹۱/۴/۱۴
علی ۹۵/۶/۲۹

بایگانی
آخرین مطالب

۳ مطلب در مهر ۱۳۹۰ ثبت شده است

این روزها

۲۲
مهر

این روزها که میگذرد معنای این شعر قیصر امین پور را بیشتر حس میکنم

اینجا همه هر لحظه می پرسند:
(حالت چطور است؟)
اما کسی یک بار از من نپرسید:
(بالت . . .)

این روزها همه چیز سرگرمت میکند و آنقدر سرگرم میشوی که دیگر خودت را نمیبینی

مرا هم نمیبینی.

این روزها در چندین شبکه دوستی عضوی و روز به روز بر شماره دوستانت افزوده میشود

صندوق پستی ایمیلت پر شده از ایمیلهای فوروارد شده که حتی یکی از آنها هم مختص تو و احوال تو نیست

یادش بخیر آنروزها که سرعت اینترنت دانشگاه و خوابگاه به سرعت قدمهای لاک پشت هم نمیرسید

 می نشستم و قلم را به دستم میگرفتم و بر کاغذی سپید برای تک تک کسانی که دوستشان داشتم نامه مینوشتم و پست میکردم

نامه هاییکه که علامت داشتند و حرف میزدند

نامه هاییکه تو حتی از انحنای خطوط قلمم به حال من پی میبردی و اگر گوشه نامه ام طبله کرده بود اشکهایم را شماره میکردی

اما این روزها حکایتی است این روزها همه هستیم و ولی انگار که نیستیم

این روزها برای رسیدن یک نامه که تنها و تنها برای توست و آن روزها مجبور بودی برای رسیدنش روزها و ساعتها را شماره کنی دیگر خبری نیست

این روزها تنها بایک خط پیامک ، یا یک ایمیل فوروارد شده و یا یک کامنت بر یک عکس یا مطلب تنها و تنها میدانیم که هستیم اما واقعا نیستیم

کاش این روزها دوباره می آمدی و احوال بالهایم را می پرسیدی...این روزها دلم تنگ است

مهربان

۱۲
مهر

رئوف که باشی، شعاع مهربانیت گسترده میشود

یکتایی که منبع لایزال نور است و در طوافش ستاره هایی که هیچگاه خاموش نمیشوند

و شما یکی ازآن ستاره هایی هستی که شعاع نورانیت و مهربانی ات اهل زمین و آسمان را متحیر کرده است

آنقدر به مدار رافت خداوند نزدیکی که رئوف شده ای

ودل سرگشته من این روزها دنبال مهربانی است که بی هیچ چشم داشتی محبت کند

مثل یک غزال گریز پا تشنه مهربانی ام...رئوفم کن

پ. ن: هرچقدر هم که به زیارتش بروم باز دلتنگش میشوم

دلتنگ اذن ورودهای اشکبار...دلتنگ مناجات های سحر حرمش..دلتنگ واگویه های بلند بلند در کنار ضریحش که در انبوه ناله ها گم میشود

محمدحسین هم دلتنگ میشود دلتنگ لیز خوردن روی سنگ فرش های حرمش...دلتنگ سوارشدن بر ماشینهای برقی مخصوص حمل سالمندان..دلتنگ دست زدن به ضریحش که چندین بارقسمت محمدحسین شده ، اما قسمت من نشده....

 

 

صدایی بی مهابا مرا میترساند میدوی و به من میگویی عزیزم نگران نباش رعد و برق بود رعد و برق که ترس نداره

در آغوشت میشکشم از خیابان و از میان انبوه ماشینها  میگذرم ، با احتیاط که عبور میکنم دستانت را بر گردنم حلقه میکنی و بر صورتم بوسه میزنی و میگویی: من مراقب شما هست که تصادف نکنی.

وقتی که همه چیز بر وفق مراد است و هر دو به دل هم راه میرویم میگویی: من از داشتن شما خوشحالم نمیخوام هیچ وقت از من دور بشی و میخوام همیشه داشته باشمت به هیچ کس نمیدمت ...

عجب لذتی دارد سایه تو این روزها محمد حسین

اما...اما امان از وقتی که کاسه کوزه هایمان بهم بریزد، میگویی: دیگه شما رو نمیخوام اصلا الان میام بشکنمت که بشکنی  شما دیگه مامان من نباش الان میرم اون دورها که گم بشم و پیدام نکنی و...

محمد حسین سایه تو خواه پناهم باشد و خواه بر دلم پرده افکند لذت خودش را دارد جگر گوشه من