آوای فاخته

اَلَم یَعلَم بِاَنَ اللهَ یَری؟

آوای فاخته

اَلَم یَعلَم بِاَنَ اللهَ یَری؟

آوای فاخته

دلم میخواهد هفت شهر عشق عطار را بگردم و
به گفته مولانا: آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست
و اینجا را نقش میزنم برای فرزندانم
محمد حسین ۸۷/۱/۱۸
نورا ۹۱/۴/۱۴
علی ۹۵/۶/۲۹

بایگانی
آخرین مطالب

۴ مطلب در بهمن ۱۳۹۲ ثبت شده است

پیش تر ها مقاله ای خوندم راجع به اینکه در جایگاه یک مادر چقدر کافی هستیم و چقدر کامل

نوشته بود یک مادر کامل مادری است که از همه چیزش در مقابل فرزندش میگذرد به صورت محض از او مراقبت میکند و  آرزوهای برآورده نشده خودش را برای فرزندش  میخواهد و درنهایت فرزندش را در تمامی ابعاد متعلق به خودش میداند و ....

اما یک مادر کافی، هم مادر است و هم یک همسر...مادری است که برای خودش وقت میگذارد، برای مراقبت از فرزندش او را محصور نمیکند بلکه او را حمایت میکند و اجازه این را هم به خودش نمیدهد که علایق و آرزوهای خودش را به فرزندش تحمیل کند و...

و تو ذهنم شروع کردم به نقد کردن خودم و اطرافیانم

حس کردم که نمیشه صفر و صدی بود حتما همه ما یه درصدی کافی هستیم و یک درصدی هم کامل...اما اون درصد قطعا مهمه و تاثیر گذار

و رفتم سراغ نزدیکترین مادری که میشناختم

مامان خودم

یادمه دوتایی مون مینشستیم روی زمین و اون کتاب خودش رو میخوند و من هم کتاب خودم رو...

صبح ها با هم از خونه میرفتیم بیرون و روزهایی که مامانم میرفت دانشگاه گاهی دیرتر می اومد 

شاید یه جاهایی از دیر اومدنش غمگین می شدم اما خودش یه ترفندهایی داشت که خوشحالم میکرد

هر وقت  که می رسید خونه دست پر بود ...یه کتاب جدید

گاهی هم من رو با خودش می برد دانشگاه تهران...مخصوصا موقع مراسم و جشن ها

پیاده روی های دو نفره هم زیاد داشتیم که بهترین وقت برای حرف زدن بود

و همه اینها من رو خوشحال میکرد

یادمه تو بزرگترین تصمیمات زندگی ام هم فقط مشاورم بود 

کافیه کسی تو جایگاه من بوده باشه تا درک کنه که من چی میگم...خودت باشی و یه مامان و جمعی از فامیل که دلسوزانه  شاهد رنج های بزرگ شدنت بودن و تو خیلی جا ها هم کمک و پشتیبان و این جور وقت هاست که همه حس میکنن تو تصمیم گیری ها هم تا حدی سهمی دارن و حسشون هم کاملا به جاست

وقتی دانشگاه قبول شدم همه میگفتن فکر تبریز رو هم نکن همین آزاد تهران خوبه خودمون هم برای هزینه هات کمکت میکنیم اما من هم رشته ام رو دوست داشتم و هم اینکه کلی تلاش کرده بودم سراسری قبول بشم 

و استدلال همه این بود که میخواهی مامانت رو تنها بزاری؟

اما مامانم نه تنها مخالفت نکرد که پا به پام اومد و همراهم شد

برای ازدواجم هم موج مخالفت ها شدیدتر و محکم تر بود اما مامانم بهم گفت تو به این چیزها فکر نکن فقط به این فکر کن که این شخصی که میخواهی باهاش ازدواج کنی ارزش این دور شدن ها و حرف و حدیث ها رو داره یا نه و به نظرت این انتخاب بهترینه یا نه؟ما هم تحقیقات لازم رو برای این کار میکنیم...

و مامانم هیچ وقت نگفت، من...نگفت، تنهایی من...نگفت، عمر جوونی من که برای تو رفت ...و خیلی نگفت های دیگه...

فقط روزی که بچه دار شدم بهم گفت بچه هات رو بی توقع بزرگ کن....همین

اینها رو گفتم که بگم من اصلا در حال حاضر یه مادر کافی نیستم...چون آرزو دارم پسرم خطاط بشه...دوست دارم مثل من و پدرش یه رشته مهندسی بخونه...آرزو دارم مثل من و پدرش فکر کنه و عمل کنه و برام یه فرض محاله که بخواد یه روزی ازم دور بشه...

اما آرزو دارم که حتما یه مادر کافی باشم...حتما

عکس: مادرکافی خوب من

خوب بودن

۱۹
بهمن

خوب بودن خیلی با ارزشه...ارزشی همه ازش آگاهن، اما همه نمیتونن بهش عمل کنن

محمد حسین هفت ماهه بود که بیماری تنگی نفسش خودش رو نشون داد 

دکتر خودش آلارمهای لازم رو بهم داده بود که ممکنه بیمارستان بستری بشه که در نهایت هم بستری شد اما چیزی که این وسط مهم بود رفتار دکترهایی بود که من باهاشون مواجه شدم، منی که یه مادر صفر کیلومتر بودم و نگران

بعضی ها مثل کوه یخ، بعضی ها کاملا بی خیال که حوصله یه جواب دادن ساده رو هم نداشتند و بعضی ها هم به شدت توهین آمیز و عصبی...

اون روزها گذشت اما تنها چیزی که به یاد من مونده همین رفتارهاست

مطب دکتر خودش تو درمانگاه بیمارستان بود یادمه هر بار که میرفتیم مطبشون تمام قد می ایستادن و با همسرم دست میدادن ، وقتی هم که وارد بیماری پسرم شدیم همراهشون رو به ما دادن و گفتن تلفن من بیست و چهارساعته بازه برای اینکه شما هیچ وقت نگران نباشین

با اینکه درمانگاه بیمارستان پر میشد از کودکان مریض و گریه های وقت و بی وقت بچه ها اما برای معاینه دقیق تک تک شون وقت میزاشتن و محال بود پدر و مادری از مطب ایشون بیان بیرون و لبخندی گوشه لبشون نباشه

وحالا اون دکتر خوب تهرانه...چونکه جزو بهترین فوق تخصص های ریه کودکه و کلینک تخصصی کودک تهران حاضر نیست ایشون رو از دست بده...القصه

قصه، قصه خوب بودنه حالا تو هر مقام و جایگاهی که میخواد باشه

ما نسخه برای خوب بودنمون زیاد داریم همین طور الگو...اما چرا انقدر خیلی هامون تو این خوب بودن و خوب رفتار کردن میلنگیم

خیلی جاها کم میزاریم از کارهامون که مبادا دیگران متوقع بشن و یادمون میره که نهایت کارهای ما رو خدا میبینه و برآورد میکنه نه خلق خدا

چقدر راحت راجع به دیگران قضاوت میکنیم و نسبتهای متعدد میدیم و قبول نداریم که این خودش بالاترین تهمته

چقدر مثلا دلسوزانه حرفهاییی رو از نفر غایبی نقل میکنیم که اگر خودش حاضر باشه قطعا راضی نیست و زیر بارش هم نمیریم که غیبته و همه اینها میشه انرژی های منفی که خودمون با دست خودمون وارد زندگی مون میکنیم و بعد هم شاکی میشیم ازینکه چرا خوش حال نیستیم ، چرا رشد نمیکنیم و چرا...

اگر مذهبی باشیم که کلا داریم رفتار حرام رو مرتکب میشیم و اگر هم مذهبی نباشیم به راحتی داریم همون اخلاق مداری که مبنای فکریمون هست رو زیر سوال میبریم و این برای هر دو گروه واقعا سخیفه

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

شیر و خدا و رستم دستانم آرزوست

عکس: همون دکتر خوب

انگشتر

۰۵
بهمن

 از مدرسه رسیدی خونه و خسته ای اما به محض ورودت، خواهرت رو در آغوش میکشی بعد هم میایی و دستاهای منو فشار میدی و یه برقی تو چشماته و میگی...

میدونی بهم چی میگی؟

میگی: وقتی پوست من به پوست خانواده ام میخوره پر از انرژی میشم و جون میگیرم

پ.ن: بعد از حلقه ای که پدرت بهم داده این زیبا ترین انگشتریه که بهم رسیده چونکه خودت با دستهای کوچیکت درستش کردی

دخترم

۰۱
بهمن

کشوهای لباست رو میکشی بیرون و خودت به تنهایی سه تا شلوار رو روهم میپوشی با چند تا جوراب و بعدش میری سراغ یکی از کیف های من و لخ لخ میکشی روی زمین و میری به سمت در و پشت سر هم میگی ددر...

یه جعبه اسمارتیز گرفتی دستت که یک دفعه درش باز میشه و همشون میریزن رو زمین شیرجه میام به سمتت و شروع میکنم به جمع کردنشون که مبادا بخوری اما میبینم که تو مشتت چندتا اسمارتیز داری که میریزیشون تو ظرف و بعد هم میشینی روی زمین و بقیه اسمارتیز ها رو همراه با من جمع میکنی

شام که خوردیم میگم همه با هم سفره رو جمع میکنیم و همه ظرفها میره روی میز اپن و تو هم خوب نگاهمون میکنی ... و حالا پدرت برات آب انار گرفته و ریخته تو شیشه ات...از دستش میگیری و رو بالش میخوابی و تا آخرین قطره اش رو میخوری و بعد بلند میشی و شیشه خالی رو هل میدی روی میز اپن آشپزخونه

رفتیم مطب دندانپزشکی کودکان، دم در ایستادی و هر بچه ای که میاد تو رو بغل میکنی و از خوشحالی جیغ میکشی، بعضی بچه ها کلی ذوق میکنن و باهات همراهی می کنن و بعضی هاشون هم انگار که یه آدم فضایی دیده باشن از خودشون دورت میکنن

با کوچکترین آهنگ رنگی که تی وی پخش میکنه دستهات رو میبری هوا و می چرخونی و به قول خودت نانا میکنی بدون اینکه بدونی نانا کردن چه شکلیه

داداشت تمام مداد رنگی هاش رو پخش خونه کرده جامدادی اش رو میدم دستش و میگم جمعشون کن لطفا، نورا اینها رو می خوره...اما میبینم که جامدادی رو از دستش میگیری و خودت مشغول جمع کردنشون میشی...تا آخرین دونه

این جور وقت هاست که حس میکنم خدا بهمون یه دختر داده