آوای فاخته

اَلَم یَعلَم بِاَنَ اللهَ یَری؟

آوای فاخته

اَلَم یَعلَم بِاَنَ اللهَ یَری؟

آوای فاخته

دلم میخواهد هفت شهر عشق عطار را بگردم و
به گفته مولانا: آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست
و اینجا را نقش میزنم برای فرزندانم
محمد حسین ۸۷/۱/۱۸
نورا ۹۱/۴/۱۴
علی ۹۵/۶/۲۹

بایگانی
آخرین مطالب
  • ۹۷/۰۸/۲۳
    آف

۴ مطلب در فروردين ۱۳۹۳ ثبت شده است

خوبی بی انتها

۲۷
فروردين

برنامه پزشکی شروع شده و  میهمان برنامه یک دکتر متخصص  کودک با موهای یکدست سفید است

دکتر مهربان میگوید بهتر است که مادران به جای آب میوه از خود میوه برای کودکانشان استفاده کنند مجری برنامه میگوید این آب های میوه تتراپک چطور هستند آقای دکتر؟

آقای دکتر لبخندی میزند و میگوید این نهایت بد سلیقگی و بی حوصلگی یک مادر است که این آب میوه هایی را که شش ماه پیش دراین قوطی ها ریخته اند را به خورد فرزندش بدهد

و بلافاصله قسمت تبلیغ ها شروع میشود و خانواده ای را تبلیغ میکند که مادر خانه  با ورود بچه هایش به خانه بلافاصله سراغ یخچال میرود و بچه هایش را به نوشیدن این آب میوه های تتراپک دعوت میکند...همه مینوشند و لبخند میزنند 

تبلیغ غذاها و سالادهای آماده و نیمه آماده و... هم که جای خود را دارد

کاش فضای ساخت این تبلیغها حداقل بیرون از خانه و یا در در راه سفر بود نه در محیط خانه

و من بیننده میمانم بین این همه ساز مخالف ...

و نمیدانم چرا ذهنم پرتاب میشود به خانه هاییکه  پدر و مادرها در آن پر از ساز مخالفند و ناکوک 

برای یک موضوع خاص

پدر امر میکند و مادر نهی میکند

پدر خشم میکند و مادر میخندد

پدر همراه میشود و مادر رها میکند و....

برخوردهای نابهنجار پدر و مادر، بی ملاحظه اینکه فرزندشان نظاره گرشان است هم جای خود دارد

شاید پدر و مادرهای عجول و عصبی و سرگردان امروز نتیجه همین سازهای مخالف و ناکوک پدر و مادرهای دیروزشان باشند

و این تاثیر بر کودکان در مورد مادر خیلی خیلی بیشتر است

مادرهایی که با کوچکترین رفتاری مثل اسپند روی آتش میشوند و فضای روحی و روانی خانه را تیره و کدر میکنند و به جای داشتن فرزندانی شاد و سالم ، فرزندانی عصبی و پر از تنش را از خودشان به یادگار میگذارند

استثناهایی هستند اما یک مادر اگر بخواهد میتواند محیط خانه اش را گلستان کند

گاه با سکوتش گاه با گذشتش گاه با ندیدنش و همیشه و همیشه با مهربان بودن و درایتش

یک مادر میتواند آنقدر زیبا بنوازد که حتی ساز مخالف و ناکوک همسرش را هم موافق کند

میتواند چونکه خدا این قدرت را به او هدیه کرده است

من فکر میکنم که  اگر ما مادران هم جزو همین فرزندان بوده باشیم، میتوانیم که امروز اصلاح شویم و نگذرایم که در خانه هایمان ساز مخالف زده شود ، اگر که بخواهیم 

اگر که بخواهیم فرزندانی شاد وقوی،  و مودب و با اخلاق داشته باشیم تا جایی که خود خدا هم به ما افتخار کند

و حضرت زهرا،

بانویی است که خدا به او افتخار کرده است

بانو جان چقدر خوب است که ما شما را داریم و چقدر خوب است فرزندانی پاک و دانشمند که نمونه اند در ادب و اخلاق را از سلاله خودتان و مولایمان تربیت کرده اید و برای ما به یادگار گذاشته اید...شما همان خوبی بی انتهایید

میلادتان مبارک

وقتی که...

۲۴
فروردين

وقتیکه غذا خوردی و سیری و حالا نوبت غذا خوردن من میشه و تو هر گونه تلاشی میکنی تا نزاری من غذام رو بخورم

وقتیکه سرحالی و من در اوج خستگی  و هر کاری میکنی تا نزاری من یه لحظه هم چشم هام رو روی هم بزارم

وقتیکه برادرت کلی تکلیف و کاردستی داره و هر کاری میکنی تا اون نتونه کارهاش رو با دل خوش انجام بده

وقتی که میری روی کله مبل می ایستی تا عکسهای قاب شده روی دیوار رو گاز بزنی و منهدم کنی و یک مرتبه سقوط آزاد میکنی روی سرامیک از سرت خون میاد

وقتی که توی کوچه و خیابون سرت رو میندازی پایین و مثل فرفره از دست ما فرار میکنی و از شدت خوشحالی جیغ میکشی اما بعدش میخوری زمین و گریه میکنی

وقتیکه توی شیرینی فروشی می افتی به جون شیرینی های سلفون شده و روکش اونها رو پاره میکنی و شیرینی هاش رو پخش زمین میکنی و آقای فروشنده مهربون فقط لبخندت رو میبینه و میگه فدای سرش

وقتیکه توی فروشگاه از روی ظرفهای روغن بالا میری و یه دفعه همه باهم روی زمین واژگون میشین

و برای خیلی از وقتهای دیگه که بسیارند و بسیار،  من که مامانتم رسما کم میارم

اما وقتی که می ایستی پشت پنجره رو به کوچه با خودت تکرار میکنی و میگی بابا بیا

وقتیکه داری خودت غذا میخوری و قاشقت رو به زور میاری سمت لبم و میگی به به بخور 

وقتیکه دنبال من و بابات میدوی و جلوی پامون کفش و دمپایی جفت میکنی

وقتیکه داداشت میخوابه و میری براش ملافه میاری و میندازی روش و میگی ایسین (حسین)لالا کرده

وقتیکه نصف شب از خواب بلند میشی و میگی ایسین کو؟؟؟

و خیلی از وقتهای دیگه که بسیارند و بسیار

من که مامانتم انقدر ذوق زده میشم که تمام کم آوردن هام رو فراموش میکنم دختر خوبم...

 

پ.ن: وقتیکه این شاخه های آبشار طلایی قد میکشند و میدوند تا به ایوان طبقه سوم برسند یعنی که بهار بوی بهشت میدهد

شش

۱۷
فروردين

حرفهای مشترکمون کم کم داره زیادتر میشه

کنارم میشینی و برات خیار پوست میگیرم، عطر خیار که به صورتت میخوره از فواید خیار برام حرف میزنی

بعد از کلاسم دوتایی با هم میریم زیارت یه امام زاده خوب

بهت میگم چه دعایی کردی؟بهم میگی دعا کردم که مامان منیر تو بهشت یه عاله خوراکی خوشمزه بخوره و منم یه ماشین جدید بخرم

هنوز هم عاشق ماشینی و من آرزو میکنم که ای کاش مثل خیلی از جاهای دنیا ما هم اسباب بازی خونه و ماشین خونه داشتیم و تو تا دلت میخواست ماشین قرض میگرفتی و یه دل سیر باهاشون بازی میکردی...

اگه اغراق نکنم روزی یک لطیفه جدید میسازی و تحویل من و پدرت میدی و ما هم برات از شدت خنده ، دل ضعفه میریم

این روزها وقتی چیزی رو انتخاب میکنی که به سلیقه من نیست میایی پیشم و با کلی مهربونی و دلیل های ریز و درشت قانعم میکنی تا از دلم در بیاری که مبادا من ناراحت شده باشم...

بعضی شبها میای زیر نور ماه و از روی هلال ماه حدس میزنی که مثلا امروز روز چندمه؟ ستاره ها رو برام میشمری و اطلاعات سیاره ها رو هم تا حدودی داری

گوگل کروم رو باز میکنی و برای خودت مینویسی و سرچ میکنی و اینجوریه که مطلع میشی...

مثلا میدونی که الان خورشید چهار و نیم میلیارد سالشه و یازده میلیارد سالش که بشه اول یه غول سرخ میشه و بعد هم کم کم نورش رو از دست میده و بهش میگن کوتوله سفید...

تو با تمام این واژه ها این روزها داری زندگی میکنی و این منم که از اندیشه های تو دارم لذت میبرم

تولدت مبارک پسر بهاری من....

بهار

۰۵
فروردين

سفره هفت سین را چیدم و پلوی امسال را با ترخون های تازه و قد کشیده دم کردم

عطر ترخون ها که در فضا پیچید مهمان هایمان هم از راه رسیدند و سفره هفت سین امسال ما به یمن بودن پدر و مادر همسرم در کنارمان با برکت تر و تحویل سال برایمان دلنشین تر بود

سال که تحویل شد من هم فرصت کردم که بنشینم و به خودمان نگاهی کنم

همه چیز انگار برق میزد از لباسهای نو مان گرفته تا جای جای خانه و بعد هم عمق چشمها و نگاه ها و لبخندهایمان...

خاصیت بهار همین است

بهار آمده که زمین و زمان را برق بیندازد و نو نوار کند

السلام علیک یا ربیع الأنام و نصره الأیام

سلام بر تو ای بهار خلایق و خرمی روزگار!