آوای فاخته

اَلَم یَعلَم بِاَنَ اللهَ یَری؟

آوای فاخته

اَلَم یَعلَم بِاَنَ اللهَ یَری؟

آوای فاخته

دلم میخواهد هفت شهر عشق عطار را بگردم و
به گفته مولانا: آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست
و اینجا را نقش میزنم برای فرزندانم
محمد حسین ۸۷/۱/۱۸
نورا ۹۱/۴/۱۴
علی ۹۵/۶/۲۹

بایگانی
آخرین مطالب

۶ مطلب در فروردين ۱۳۹۴ ثبت شده است

۴ کتاب

۲۸
فروردين

برای ما و خیلی از کشورهای همجوار که مسلمان هستیم، حفظ عقاید هیچ وقت مشکل ساز نیست، و هیچکس به خاطر مذهبی بودن، آماج توهین ها و تحقیرها که گاهی رسمی هم هستند، قرار نمی گیرد.

و خلاصه مسلمان بودن و مسلمان ماندن در کشورهای غیر مسلمان، یک اخلاص و یقین ویژه ای را می طلبد.

سه کتاب خواندم که هر سه ترجمه محسن بدره (دکترای مطالعات زنان) هستند.

کتاب اول: عشق زیر روسری

 نوشته شلینا  جان محمد، دختر مسلمان آسیایی که در لندن متولد شده است.

کتاب، رمان گونه و روایتی  است واقعی، از مقطعی از زندگی نویسنده که وارد مرحله ازدواج میشود.

شلینا که دیدگاههای خاص خودش را از اسلام دارد با دو گروه از خواستگارانش دچار مشکل میشود: عده ای که شناسنامه ای مسلمانند و فقط دختری را میخواهند که اسما مسلمان باشد و عده ای دیگر که در اسلام افراطی و خرافات متعلق به آن غرق شده اند.

شلینا با تمام اینها مخالفت میکند آنهم با استنادی دقیق و ظریف به آیات قرآنی.

کتاب که به میانه میرسد حادثه ۱۱ سپتامبر رخ میدهد و حالا شلینا میبیند که خیلی ازآن خواستگاران سفت و سخت، به دلیل اسلام هراسی که ایجاد شده، حالا دیگر دختری می خواهند که ظاهرش خیلی هم اسلامی نباشد، چیزی که شلینا با تمام سختی های مسیرش زیر بار آن نمیرود.

کتاب شلینا هم بعد عاطفی اش قوی است و هم بعد هیجانی اش، ودر نهایت هم سرنوشت زیبایی که برای او رقم میخورد و به یوسف گمگشته اش می رسد.

کتاب دوم: بهم میاد؟

 نوشته رنده عبدالفتاح، زنی فلسطینی که وکیل است و در استرالیا متولد شده.

این کتاب به لحاظ ادبی به قوت کتاب اول نیست، اما آن هم جذابیت های خودش را دارد.

این رمان  هم ماجرای دختر دبیرستانی مسلمانی است به نام امل که فلسطینی است اما در سیدنی متولد شده و به قول خودش تصمیم میگیرد که فول تایم با حجاب شود، امل تا پیش ازین فقط در مساجد و مراسمات خاص، با حجاب بود، پدر  ومادر امل که هر دو پزشک هستند و مذهبی، خیلی از تصمیم امل استقبال نمی کنند و احساس میکنند ممکن است امل در تصمیمش ثابت نباشد و یا در مدرسه دچار مشکل شود، اما با توضیحات امل کاملا قانع شده و حمایتش میکنند، امل فول تایم با حجاب میشود.

این کتاب هم 

روایت مشکلات اما ثبات قدم امل است که تا دیروز در دوران تین ایجری و مدهای رنگارنگ و ....اما حالا با حجاب میشود و به تمام دوستانش که یکدفعه رفتارشان با امل تغییر میکند و هر لحظه او رابه چالش میکشند و او را به تروریستها نسبت میدهند، ثابت میکند که با حجاب و اسلام هم میشود زیبا پوشید و هیجان نوجوانی را حفظ کرد و بانشاط بود.

کتاب سوم:مسجد پروانه

نوشته جی ویلو ویلسون که دختری است امریکایی هم سن خود من! :)

این رمان هم زندگی واقعی ویلو است و حکایت تمایلش به اسلام و بعد هم سفر خبرنگاری اش به قاهره و تشرفش به اسلام و بعد هم ازدواج با یک پسر مصری.

این کتاب هم به لحاظ ادبی غنی است و هم درک احساسات واقعی نویسنده از اسلام که بسیار قابل تحسین است و نکته ظریف دیگر هم آشنایی با مردم قاهره و رسم و رسومات زندگی شان که اتفاقا خیلی به ما ایرانی ها شباهت دارند.

ویلو با اینکه مسلمان سنی است اما در طول کتاب ارادت ویژه ای به امام حسین دارد و چندر بار در رویای صادقه او را زیارت میکند و از امام حسین و حضرت زینب با عنوان نوه های مومن و شجاع پیامبر نام میبرد.

خواندن این مدل کتاب ها، یک حسن ویژه دارد و آن هم اینکه ما گنجی داریم که گاهی درخشش آن را، وقتی حس میکنیم، که در دست دیگران در حال درخشیدن باشد.

راستی در این مدت، داستان یک سوپرمن واقعی را هم خواندم.

داستان مرد رویاها، نوشته سید مهدی شجاعی که روایت زندگی دکتر مصطفی چمران است از امریکا تا بیروت...

این کتاب قالب فیلنامه را دارد و مثل بیشتر کتابهای شجاعی در خور تحسین است.

پ.ن: با کلیلک کردن بر روی نام کتابها، توضیحات کاملتر قابل مشاهده است.


دیو

۲۴
فروردين
چند وقتی است که نورا تمایلی به خوابیدن روی تخت صورتی اش ندارد.
علتش را هم که میپرسیم میگوید آقا غوله می آید و مرا میخورد.
با هر زبانی که توانستم سعی کردم وجود غول را منکر شوم که نشد و بعد آخر سر گفتم آقا غوله یک عروسک است که با بچه ها دوست است و قرار هم نیست که بچه ها رابخورد و تنها غذایش ماست است، که این یکی را تا حدی باور کرد.
با اینکه برادرش تا همین پارسال اصلا با وازه غول آشنا نشده بود و ترس ازین مسائل را نیاموخته بود اما این پسر خوب، تا حدی برای خواهرش سنگ تمام گذاشت و گهگاهی با حربه آمدن غول خواهرش را ترساند.
اما باز هم ترس از آمدن غول هنگام خواب را درک نمیکردم...
تا اینکه دیروز کتاب به دست آمد پیش من و گفت: مامان! ببین آقا غوله میاد کنار تخت صورتی و بچه رو می خواد بخوره.....


این کتاب جزو کتابهای نارنجی است وقصه های نسبتا خوبی هم داردو ماجرای قصه هم این است که میخواهد بگوید دختر داستان از مادرش شجاع تر است...
اما نتیجه گیری دختر کتاب خوان ما(که خیلی خودجوش میرود و کتابهای داخل کتابخانه را بر میدارد و مطالعه میکند) ازین کتاب و نقاشیها چیز دیگری بود ... .
پ.ن: شخصیتهای کلاه قرمزی همیشه ملموس و واقعی اند و نمونه واقعی طنز و طنازی هستند...ملموس ترین و جذاب ترین شخصیت کلاه قرمزی 94 برای ما آقای دیوی بود که همه چیز را برعکس میگوید...درست مثل نورای ما که خیلی از افعال را برعکس میگوید...
خدا خودش، سالی را که با دیو و غول شروع و هیجان انگیز میشود را، بخیر کند انشالله....

هشت

۱۸
فروردين

محمد حسین از آن دسته بچه هاییست که منطق های علمی را خیلی دوست دارد.

عاشق نگاه کردن به آسمان و میکروسکوپ و کشف پدیده هاست.

کتابهای علمی را هم بیشتر از هرکتاب دیگری دوست دارد.

هدیه سال نو امسالش ،کتاب دایره المعارف قرآن بود و آنقدر این کتاب زیبا و جذاب بود که تعطیلات پسرم را با تمام قطور بودنش پر کرد.

چند وقت پیش بود که با هم نشستیم و دلایل علمی نماز خواندن و سجده و روزه و‌خواندن قرآن....را با هم بررسی کردیم و کلی لذت برد.

اما یک وقتهایی هم هست که خیلی حال و هوای حفظ قرآن را ندارد.

 من هم حدیث پیامبر در ارتباط با حفظ قرآن و تقویت حافظه و اثرات و برکات معنوی آنرا که برایش می خوانم، او هم مشتاقانه ترغیب به ادامه راه می شود.

یک ماه پیش، یک آزمون استانی داشتند که بعد از آزمون مدیر مدرسه زنگ زد و یوزر و پسورد پسرم را می خواست که شخصا نتیجه اش راببیند . حسین رتبه یک را آورده بود. 

من هم مثل هر مادر دیگری بسی خوشحال شدم، هرچند که با این مدل آزمونها موافق نیستم و حتما بچه های دیگری هم بودند که اول شده بودند چون محتوای آزمون همان سوالات متداول و همیشگی داخل کتاب بود اما در این میان، یک چیز بود که شادی مرا کامل کرد.

وقتیکه از مدرسه به خانه برگشت و خبر آزمون را به او دادم، مضمون اولین چیزی که به من گفت این بود که خوب درس خواندن و موفقیتش نتیجه همان حفظ قران است.... .

و من یک دنیا شاد شدم و به قول حضرت حافظ: هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم... .

دیشب هم مثل تمام سالهای قبل، پیش از خواب، ساعت را روی سه و نیم بامداد کوک کردم ،با این تفاوت که امسال گفت که حتما خودش را هم بیدار کنم.

نیمه های شب با صدای ساعت، بلند شدم ودر آغوشش کشیدم، او هم چشم هایش را باز کرد و غرق لبخند شد.

هفت سال از مادری ام گذشت.

خداوندا تو را سپاس.

  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۱۸ فروردين ۹۴ ، ۱۲:۱۵
  • ۲۴۷ نمایش

میراث آلبرتا

۱۷
فروردين

این بخشی از مستند میراث آلبرتاست در ایام نوروز از شبکه مستند پخش شد

این قصه خیلی غم انگیزتر ازین حرفهاست که نگاهش نکرد و محلش نگذاشت.

یک تدبیر اساسی می خواهد و 

اینکه یاد بگیریم و به بچه هایمان هم یاد بدهیم که  ایران را قرار است ایرانی ها آباد کنند.

اینکه بروی و دیگر پشت سرت را هم نگاه نکنی افتخار بزرگی نیست.

http://www.aparat.

این مستند را باید کامل دید تا حق مطلب آن ادا شود... .

سیزدهم

۱۵
فروردين

سیزدهم فروردین یعنی فصل پایان تعطیلات بهاری .

روز سیزدهم را رفتیم یک جای بکر، کنار شکوفه های بادام و گردو بساطمان را پهن کردیم و در طبیعت غرق شدیم... .

با پسرم کوه نوردی کردیم و بالای قله که رسیدیم، سقف آسمان را نزدیک تر دیدیم و زمین را دورتر و تا توانستیم نفس کشیدیم.

دخترمان هم روی سبزه ها و کنار شکوفه ها روی خاک می غلطید و با چوب دست کوچکش دنبال سوسکهای سیاه می دوید.

و تمام آن روز را حواسمان بود که مبادا شاخه ای از درخت ترک بردارد، مبادا زباله ای در آن رها شود و خیلی مباداهای دیگر... .

برخورد ما با طبیعت، حکایت پنهانی دارد از برخورد ما با درون خودمان.

طبیعت بی انداره مهربان و سخاوتمند است.

قدر این مهربانی و سخاوت را بدانیم... .


نوروز

۰۵
فروردين

کاش میشد این لحظه سال تحویل کش بیاید و اصلا تمام نشود.

توپ سال نو را که در می کنند، یک لحظه شگرف میشود و بعد هم تمام....تمام اشتیاقمان برای نو شدن، ناگهان تمام میشود و شاید هم خیلی زود دیر میشود.

تا لحظه تحویل سال همگی بیدار ماندیم  بجز محمدحسین.

ساعت دو نیمه شب بود که حسین را هم بیدار کردیم و او هم با کلی وعده و وعید چشمانش را باز کرد و کنار ما نشست.

قرآن را جلوی نگاههایمان باز کردیم و همگی مان در کنار هم دستانمان را،  به هم گره کردیم و مثل همیشه با چشمانی نمناک، سال جدید را تحویل گرفتیم. 

بهاری دیگر متولد شد و نوروزی دیگر از راه رسید.

و باز هم، ناگهان،

 چقدر زود، دیر می شود... .