آوای فاخته

اَلَم یَعلَم بِاَنَ اللهَ یَری؟

آوای فاخته

اَلَم یَعلَم بِاَنَ اللهَ یَری؟

آوای فاخته

دلم میخواهد هفت شهر عشق عطار را بگردم و
به گفته مولانا: آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست
و اینجا را نقش میزنم برای فرزندانم
محمد حسین ۸۷/۱/۱۸
نورا ۹۱/۴/۱۴
علی ۹۵/۶/۲۹

بایگانی
آخرین مطالب

۳ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

پدر

۲۸
اسفند

میخواستم تا سال جدید ننویسم...

اما همین دم سحر بود که خوابش را دیدم...خواب یک آلبوم پر از عکس که به دستم رسیده بود و پر از عکسهای او بود ومن تمام عکسهایش را با ولع نگاه میکردم.

تعداد عکسهای من از پدرم به انگشتهای دست هم نمیرسد اما این آلبوم غوغایی بود برای خودش... .

همان چند تا عکسی هم که دارم یک چهره شاد و پر از لبخند است.

البته معلوم است که یک جوان، که بیست و نه سالگی میشود نقطه پایان دنیایی اش، در اوج روزهای شاد زندگیست، خیلی ها به نخبه بودنش می نازیدند و اینکه یک مهندس راه و ساختمان کاربلد بود با یک هوش سرشار و شاید با همین لبخندها وشوخ طبعی ها و نجابتش بود که دل مادرم را در همان راهروهای دانشگاه تهران ربود.

پدرم در شناسنامه حسین بود و در خانه و اقوام، علی، اما مادرم حسین صدایش میزد.حس میکنم انقدر خوب بود که سهمش از اسم هم بیشتر از یک خوب بود.

داشتم در خواب آلبوم را ورق میزدم و به قربان صورت نازنیش میرفتم که با صدای همسرم که میگفت فروغ وقته نمازه، بیدار شدم.

نمیدانم حکمت اینکه این آخر سالی که به خوابم آمده ای چه بود؟

خیلی جاها حضور تو را کم داشته ام...تویی که هیچ وقت ندیدمت.

اما خیلی جاها هم دل گرمم کرده ای، در مهمترین لحظه های زندگی ام به خوابم آمده ای و از همان لبخندهای قشنگ در عکسهایت تحویلم داده ای و آرامم کرده ای.

همین پنجشنبه آخر سال که همه به زیارت اهل قبور میروند من نشستم و در خاطرم با تو حرف زدم، گفتم که خیلی از بهشت زهرا دورم، گفتم که مرا ببخش، گفتم که خیلی وقتها به نیت زیارت تو به باغ رضوان میروم

و  تو هم کم نگذاشتی و به چند ساعت نکشیده به خوابم آمدی و باز هم لبخند.

چقدر خوب است که من با همین حضور کم رنگ تو نفس میکشم.

عیدت مبارک.


سی و پنج

۱۷
اسفند

 سی و پنج هم آمد...به همین راحتی...همین ده روز گذشته.

و سی چهار سالگی را به خیر و خوشی بدرقه کردم.

انگار همین دیروز بود که اندر احوالات سی سالگی و دنیای تازه آن می نوشتم.

اما من هنوز هم مثل یک جوان در آغاز راه، دلم پر میزند.

هنوز هم با دلخوشی های کوچک، ذوق زده میشوم.

هنوز هم بزرگترین شادی و خوشبختی ام، دیدن لبخند رضایت و آرامش نزدیکانم است.

هنوز هم در دنیای کودکی بچه ها غرق شده ام و نمی توانم فصل بزرگ شدنشان را تصور کنم.

هنوز هم وقتی به پارک میروم، اگر خلوت باشد سوار تاپ میشوم.

هنوز هم موقع خریدن بستنی و لواشک و...با بچه ها، یکی هم برای خودم میخرم و بچه ها هم میدانند که سهم من مال خودم است .

و ترجیح میدهم با کسانی که میگویند روزهای خوشی ات همین حالاست و بچه ها که بزرگ شوند ایام دلشوره و اندوه ات فرا میرسد خیلی هم صحبت نشوم چرا که معتقدم به آن نیروی لایزال که وصل شوی این دلشوره ها هم رنگ میبازند به مدد خودش.

داشتم میگفتم که سی و پنج هم آرام و بی صدا رسید.

تا همین دو ، سه سال قبل، روز تولدم که میرسید تلفن لحظه به لحظه زنگ میخورد و من گاهی در جواب دادن کم می آوردم.

اما حالا چند وقتی است که تبریکهای تلفنی رنگ باخته ، و بیشتر تبریکها سهم فیس ب.و.ک میشود و بعد هم این شبکه های رنگارنگ... .

خاصیت پیشرفت دنیا همین است، همه روز تولدت را به کمک ریمایندرها به یاد می آورند و بعد هم به یادت می آورند و صداها هم کم کم محو میشود.

اما همین هم خوب است، و کلی انرژی مثبت در آن نهفته است.

حسین و نورا برایم نقاشی کشیدند و شب هم همگی رفتیم زیر پل خواجو در کنار زاینده رود پرآب و لرزان لرزان بستنی خوردیم و نورا بازهم به من گفت که نباید تولد من باشد و همه تولدها متعلق به خودش است.

بعد هم یک کیک جانانه پختم و شمعی گذاشتم و با نورا با هم فوتش کردیم.

و من لحظه فوت کردنم آرزو کردم، اولی رفت گوشه قلبم و سر مگو شد برای خودم و دومی هم سلامتی و صلح.

همسر یکی از دوستانم با وجود موقعیت بالای مادی و معنوی که داشت به سوریه رفت و شهید شد ، آنهم با پیکری که هنوز برنگشته است و من لعن میفرستم به جنگ افروزان و صبر میخواهم و آرامش برای خانواده اش و آرزو میکنم که سهم مسلمانان ازین همه جنگ و ظلم بی انتها به انتها برسد و یک دنیای آرام را تجربه کنند.

بزرگترین تفاوت تولد دوران کودکی با بزرگسالی در رنج هایی است که میبریم.

در کودکی از ته دلت لبخند میزنی و هیچ اتفاقی در آن سوی دنیا هم  تو را نمی آزارد چرا که در دنیای خودت به سر میبری اما بزرگ که میشوی لبخند ها شکننده اند اگر که در دلت رنج ها را یدک بکشی.

دلتان پر از لبخند، در آستانه بهار،

و بهارتان پر از بنفشه... .

خاکستری

۰۱
اسفند

دلم میخواهد همین الان بهار، بیاید پشت در خانه و در را بکوبد و من هم با اشتیاق در را به رویش باز کنم.

دلم برای عطر شکوفه ها و آسمان آبی تنگ شده است ، به شدت هم تنگ شده است.

حال و هوای اسفند همیشه همین است، اسفندی که هر سال به من نوید زندگی و تولد میدهد.

این دو ماه اخیر را دوست نداشتم، لحظه های ناخوش آیندش را دوست نداشتم.

اول از همه این آسمان خاکستری و غبارگرفته که نگذاشت نفس بکشیم.

دو ماه است که هر روزسایت شاخص هوا را چک میکنم و غصه میخورم و ودر روزهای قرمز که بسیار هم  بوده اند با یک بغض، ماسک را به صورت محمدحسین زده ام و با آیت الکرسی راهی اش کرده ام و خودم و نورا هم که کلا خانه نشین شده ایم جز در معدرد روزهای سالمی که توانستم دست دخترم را بگیرم و راهی پارک شویم، خیلی از دوستان و عزیزانم فقط و فقط به خاطر همین هوا ترک وطن کرده اند اما من همیشه ایستاده ام، آن هم با دلیل، که فرار راهش نیست و حتما درست میشود ، اما وقتی درهمین دو ماه اخیر در چند برنامه مناظره ای آلودگی هوا، با مسولان مربوطه،  دلیل ها و توجیه هایشان را شنیدم دلم به حال تمام امیدهایم سوخت.

همه به گردن هم می اندازند، و مثل یک توپ بهم پاسش میدهند، و بی خیال اینهمه هزنیه پزشکی و انسانی و بیمارانی  که برجامعه وارد میشود.

در مدارس هم نه آموزشی هست و نه توزیع ماسکی و نه محدودیتی در  ساعات تفریح و زنگهای ورزشی و... .

نمی دانم سازمان محیط زیست و از همه بدتر مسئولین اجرایی، در این همه سال چه کرده اند که کمر به نابودی دریاها و رودخانه ها و آب و هوا بسته اند؟؟

بهار هم که بیاید همه چیز فراموش میشود، ماشینهای کاربراتی و موتورسیکلت ها با بنزین سوپر استاندارد، دود میکنند در حلق شکوفه ها و زمستان که میشود باز هم برای هوا و ریه ها غصه میخوریم.

در این مدت وارد فاز رنگرزی هم شدیم، آنهم با رنگ آکرلیک مثلا بی بو. اما قسمت بتونه کاری اش با رنگ روغنی نفسمان را گرفت، من هم دچار یک شامه استثایی هستم که خاص ترین بوها را از دورترین فاصله حس میکنم و خلاصه حدود ده روزی هم در خانه حبس بودیم و در محاصره بو.

و بعد هم رویا رویی با یک زندگی گچ گرفته و خاک آلود و درهم و برهم، آنهم دست تنها.

و دیگری هم ورود همسایه جدید، که دراین ساختمان سه واحدی ، ایشان در طبقه هم کف هستند و ورودی مجزایی از ما دارند.

اما من، به دلیل همین شامه قوی، کوچکترین بویی که از راههای مشترک ساختمان وارد میشود راحس میکنم.

 این واحد به گفته صاحبش اجاره داده شده به یک پیرزن و پسر مریض احوالش.

پسر مریضی با مشکل کند ذهنی که دوای دردش سیگار است و گهگاهی داد کشیدن.

برای منی که فرد سیگاری دور وبرم نیست این بوی گاه بگاه سیگار آزار دهنده میشود و داد کشیدنهایی که شاید گاهی دو سه بار در هفته است، اما نمود میکند چرا که آرامش دلپذیر این چند ساله مان کمی خط خطی شده است.

اما نگاه پیرزن پر از آرامش است، چند باری شرایط پیش آمده رابه صاحب خانه شان یاد آور شدیم اما نمیدانم درین مواقع چاره کار چیست؟

از یک طرف پیرزنی که باید در روزگار سکون و آرامش باشد اما درگیر فرزند مریضش است و از طرفی هم شرایط پیش آمده برای ما که ناخوشایند است .

دین ما خیلی به همسایه داری سفارشمان کرده است، خدا کند هیچ کدام از ما شرمنده نشویم.

اما پیش آمدهای خوب هم کم نبودند، که مهم ترینش ازدواج دختر خاله همسرم بود که تمام ناخوشایندی های این مدت را از دلم کند و با خودش برد، آنقدر منتظر بودم برای رسیدن  این روز و این واقعه که اشک چشمانم را در لحظه عقد، تار و بعد هم زلال کرد.

اینکه میبینی خیلی ها خوبند و به دلیل همین خوب بودن و نجابتشان از خیلی موقعیتها گذشته اند و صبر کرده اند و سنشان هم، حالا بالارفته است، یکی از بزرگترین رنج های دنیاست.

اما خدا بی شک هوای دلهای نجیب را دارد.

پ.ن:بانوی بی نشان، شما نشاندار ترین ثمره عالمید.