آوای فاخته

اَلَم یَعلَم بِاَنَ اللهَ یَری؟

آوای فاخته

اَلَم یَعلَم بِاَنَ اللهَ یَری؟

آوای فاخته

دلم میخواهد هفت شهر عشق عطار را بگردم و
به گفته مولانا: آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست
و اینجا را نقش میزنم برای فرزندانم
محمد حسین ۸۷/۱/۱۸
نورا ۹۱/۴/۱۴
علی ۹۵/۶/۲۹

بایگانی
آخرین مطالب
  • ۹۷/۰۸/۲۳
    آف

۲ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

حسین کودکم

۲۰
آبان

هر روز ظهر که به خانه بر میگردد، از همان پای آیفون قربان صدقه اش میروم تا وقتی که تند تند از پله ها بالا بیاید.

هر روز می آید و با آب تاب ماجراهای آن روز مدرسه را برایم تعریف کند و هر روز سوژه ای دارد برای خنداندن من.

کیف میکند از اینکه قاطی بچه بزرگ ها شده و در یک حیاط بزرگ فوتبال بازی می کند و می دود.

و هر روز پر می شود از تجربه های جدید، واقعا این سالها رشک برانگیزند، هر روز یک حرف تازه، یک تجربه تازه و یک نگاه نو.

بعضی وقتها می آید و میگوید که حرف زشتی را شنیده و کلی سخنرانی میکند که رفته و به طرف تذکر داده که نباید این حرفها را بگوید اما امان از وقتی هم که با خواهرش کشمش پیدا می کند و یکی از همان حرفها از دهانش بیرون می پرد ، اما خیلی زود به خودش می آید و شرمنده میشود و همین یعنی تجربه.

تجربه ای که هر آدمی برای بزرگ شدن به معنای واقعی آن، به آن نیاز دارد.

و حسین هم دوست دارد که بزرگ شود، دیگر صابون بچه به تنش نمی مالد و حاضر است چشمانش بسوزد اما همان شامپوی پدرش را بزند.

پولهای هفتگی اش را هر ماه تحویل پدرش میدهد، تا پدرش آن را به کارتش واریز کند و خرید که میرویم کارتش را با خودش می آورد و جداگانه برای خودش خرید میکند و قیافه مرد وارش وقتی که کارتش را به فروشنده میدهد و تند تند رمزش را میگوید، یک دنیا دیدنی است.

پستچی که زنگ میزند بدو بدو میرود که نامه را تحویل بگیرد اما با همان صدای نازک و کودکانه اش پشت آیفون به من می گوید که امضای من را قبول نمیکنند، شما باید بیایی.

با ماشین که تصادف کردم  , آمد به برانداز کردن ماشین و برآورد کردن خسارت، همانی هم شد که بیمه برآورد کرد، همه اش هم از بیدقتی من بود و سومین تصادف من درین سال، پدرش هم که آمد در سکوت و‌کمی عصبانیت بودیم، تا اینکه سر سفره شام  بلند بلند گفت به افتخار مامانم که تو همه چی رکورد میزنه، مخصوصا تو تصادف، و سکوت ما شکست و کلی  خندیدیم.

حسین من، بزرگ که شوی دلت، دلم، برای تمام کودکی هایت، رها بودنت، بی غصه بودنت، و بی بهانه خوشحال بودنت تنگ می شود.... .



فرح

۰۴
آبان

در جایی، مطلبی میخواندم مبنی بر اینکه تا جایی که ممکن است سراغ فست فود نروید، و در قسمت نظرات، یک کامنت نظرم را جلب کرد که نوشته بود : آخر ما تفریحی به جز رستوران رفتن و فست فود خوردن در ایران نداریم... .

نمی خواهم بگویم ما خیلی تفریحات داریم و یا  قصد ندارم تفریحات و کمبودهای کشور خودمان را با سایر کشورها مقایسه کنم، اما داشتن چنین دیدگاهی هم انتهای کج سلیقگی است.

جلسه پیش با استادم بحث قلم می کردیم، استاد خطم یکی از نوابغ دنیاست که در خیلی از نقاط دنیا نمایشگاه برپا کرده و در حیطه شکسته هم برای خودش اعجوبه ایست.

قلمدانش را باز کرد و تک تک قلمهایش را نشانم داد، خیلی هایشان اصلا قلم نبود از چوب بستنی بگیر تا دسته شکسته یک باد بزن، همه را تراشیده بود و به عنوان قلم با آنها می نوشت، ایشان نظر جالبی داشت مبنی بر اینکه تو در ذهنت باید بخواهی که زیبا بنویسی، اگر به اینجا رسیدی با گوشه ناخنت هم میتوانی بهترین اثر را خلق کنی.

ما باید بخواهیم که خوشی را دریابیم که اگر اینچنین شد در سخت ترین شرایط هم میتوان خوشی را حس کرد.

اگر دنبال تفریح میگردیم ،کافیست که کمی سحر خیز باشیم تا یک صبح تعطیل بزنیم به دل کوه و دشت و پارک دم خانه مان و یک صبحانه جانانه بخوریم و با قدم زدن، سیر آفاق و انفس کنیم، و یا کافیست کلیه مرکزهای تفریحی و شهر بازی و موزه ها و سفرهای بیرون شهری یک روزه را لیست کنیم و با یک برنامه ریزی مناسب، و با توجه به امکاناتی در اختیارمان هست برویم و با دیدن و سیر کردن از آنها لذت ببریم.

یکی از نقاط قوت اینستاگرام، نه دنبال کردن مشهورها و ستاره ها که دیدن زندگی معمولی آدمهای معمولی در نقاط مختلف دنیاست و تماشای لذت ها و تفریحات و دلخوشی هایشان. 

مثل آن دختر فلسطینی که هر صبح یک عکس از ساحل دریای غزه میگذارد و برای فلسطین دعا میکند و یا آن مادر سوئدی که دست بچه اش را میگیرد و با هم به تماشای کفش دوزکها و پروانه ها میروند و یا... .

نزدیک خانه ما هم،  پشت این آپارتمانها و برج های بدغواره، چند تا کوچه باغ است ،وارد این کوچه باغی ها که میشویم چند باغ  و مزرعه هویدا میشود که با بچه ها میرویم و قاطی گندم ها، گوجه ها و بادمجانها و برنج ها، گردش میکنیم.

آخر هفته، هیچ جا هم که نصیبمان نشود یا با پای پیاده و یا اگر دوچرخه همسایه پرباد:) باشد ، آن را قرض میگیریم و با سه تا دوچرخه ،رکاب زنان میرویم سراغ همین کوچه باغها.

زندگی، همین خرده دل خوشی هاست بنظرم...