بهشت
دوست دارم بعضی وقتها زمان بایستد و من از آن لحظه تا ابد لذت ببرم.
مثل همین مشهد رفتمان.
عطر بهشت میداد لحظه هایمان... .
حسین تمام نمازهایش را به انضمام نماز های قضای جماعت و نماز زیارت میخواند و من حظش را می بردم.
نورا هم فقط به دنبال هم بازی بود تا دراین صحن و سرای بهشتی، بیشتر لذت ببرد.
برخلاف تمامی سالها که در خیابان امام رضا ساکن میشدیم امسال رفتیم به خیابان طبرسی...نزدیکترین ورودی به حرم مطهر.
از هتل تا ضریح ،پنج دقیقه بیشتر طول نمی کشید و بیشتر زائرانی که در این خیابان بودند عرب بودند و صد البته که این خیابان در مقایسه با خیابان امام رضا، برای کسانی که کلاس ظاهری خیابان و مغازه ها و.. برایشان مهم است قابل مقایسه نبود.
اما همین نزدیکی، برای ما که نه اهل خریدیم و نه خیابان گردی، نعمت بزرگی بود.
آنقدر نزدیک بودیم که گنبد طلایی حضرت در قاب پنجره مان بود و نورا هر شب به حضرت شب بخیر میگفت و برایشان دست تکان می داد.
ومن همانجا بود که دلم میخواست زمان بایستد... .
- ۹ نظر
- ۰۸ خرداد ۹۵ ، ۱۵:۰۶
- ۶۴۹ نمایش