آوای فاخته

اَلَم یَعلَم بِاَنَ اللهَ یَری؟

آوای فاخته

اَلَم یَعلَم بِاَنَ اللهَ یَری؟

آوای فاخته

دلم میخواهد هفت شهر عشق عطار را بگردم و
به گفته مولانا: آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست
و اینجا را نقش میزنم برای فرزندانم
محمد حسین ۸۷/۱/۱۸
نورا ۹۱/۴/۱۴
علی ۹۵/۶/۲۹

بایگانی
آخرین مطالب

۴ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۳ ثبت شده است

کتاب

۲۹
ارديبهشت

تبلتم رو خیلی دوست دارم

با اینکه قابلیت های و ویژگی های خوب و خاص خودش رو داره اما نه به اینترنت وصله و نه بازی توش وجود داره

کارکردش برای خانواده ما، فقط به عنوان یک کتابه

هر کدوممون هم فایل خاصی برای کتابهامون داریم

اوایل محمدحسین راضی نبود مخصوصا وقتی که بچه های دور و برش رو تبلت به دست و در حال بازی میدید

اما با وجود کتابهای قشنگی که براش دانلود کردیم، مخصوصا کتابهای صوتی خیلی زود راضی شد

قرآن خوندن از روی تبلت هم براش خیلی لذت بخش تره تا از روی کتاب، چون میتونه هر آیه ای رو که میخونه قرائتش رو هم بشنوه

یه کتاب هم داره به اسم قصه های من و بابام که سه جلده و طنزه

وقتی پدرش از سرکار میاد دوتایی با هم شروع میکنن به خوندن

البته این دلیلی بر این نمیشه که ما کتاب نمی خریم کتاب خریدن و خوندن یکی از بزرگترین لذتهای ما بوده و هست

اما دیدم که میشه خیلی از تکنولوژی های جدید رو هم مثبت دید و در خدمت به کتاب خوانی ازش بهره گرفت

کتاب خوانی...

واژه ای که این روزها در خیلی ازخانه ها غریبه است

پ.ن: در کلاسمان که به بحث توحید رسیدیم  یکی از همکلاسیها که ساکن امریکاست، از زبان دوست کره ای اش نقل میکرد که آنها چندین خدا دارند اما وقتهایی که خیلی گرفتار میشوند و از خدایانشان ناامید به سراغ الله سین میروند( الله سین در زبان آنها خدای مسلمانهاست)

خدایا ما تنها و تنها تو را داریم خود خود واقعی ات را...میدانم که هیچ کس را نا امید نمیکنی حتی همان دوست کره ای را

خورشید

۲۲
ارديبهشت

دلمان که تنگ میشود راهی دیارش میشویم

اول رجب بارمان را بستیم و مقصدمان دیدار خورشید 

یادش بخیر آنوقتها به محض ورود می ایستادیم و اجازه ورودمان را با اندک سرمایه ای که از حضور قلب داشتیم میخواندیم و بعد هم قدمهایمان را میشمردیم تا به محضرش برسیم

اما حالا ....

حالا باید حواسمان، شش دانگ به موجوداتی باشد که شده اند مایه آزمایش این دنیای ما...

خدایا ما و حواسمان را لحظه ای رها مکن

پ.ن: تا چند سال قبل که نه بچه ای بود و نه کمر دردی و ... خیلی راحت درین صحن و سراهای حرم قدم میزدیم ...اما حالا با بچه ها وضعیت فرق میکند یک کم که راه می آیند خسته میشوند  تعداد ماشین برقی های حرم هم آنقدر کم است که در کنار  صفهای دراز و طویل این  همه زائر مریض و ناتوان ما خجالت میکشیم سوار این ماشینها شویم

یا  کافی است در حرم و یا رواقها باشی و بچه نیاز به سرویس بهداشتی داشته باشد باید راههای آمده را از ابتدا برگردی تا به سرویس بهداشتی نزدیک درهای خروجی برسی...به خادمها هم که مشکل را اعلام میکردیم اظهار شرمندگی میکردند و میگفتند در مورد افراد سالمند این مشکلاتی که شما میگویید حادتر است میگفتند ما به آستان گفته ایم اما...کاش آستان در کنار بزرگ کردن حرم مطهر  اسباب و سایل آن را هم فراهم کند و چاره ای بیندیشد 

پ.ن دو :برای یک آشنا: تویی که خودت در اوج سختی و مشقتی اما میشوی سنگ صبور...تویی که خودت پراز غمهای ریز و درشتی اما تمام تلاشت را میکنی که غمی را از دلی بزدایی و میشوی گره گشای خلق خدا...تو و امثال تو را که میبینم یقین پیدا میکنم که قلب سلیم نعمتی است که به هر کسی عطا نمیشود

برای دخترم

۰۷
ارديبهشت

دخترم حالا که آرام خوابیده ای برای تو مینویسم....

برای تو که  وقتی به دنیایمان آمدی نیمی از آن دنیای تمام رنگ آبی را پاک کردی

با نازها و اداها و خنده هایت پاک کردی  و به آن نیمه دیگر، رنگ صورتی پاشیدی

راستش را بگویم  تمام روابط حال ما، در خنده ها و گریه هایت، شیرین زبانی هایت و تلاشهای فطری تو برای آموختن هر چه که هست خلاصه میشود

و ما دست هایت را گرفته ایم و پا به پای تو می آییم مبادا که عقب بمانیم

دختر نازنینم...دختر بودن حکایت غریبی است

دختر بودن با زن بودن و مادر بودن و رنج گره میخورد

هیچ وقت از یاد نمیبرم کودکی های خودم را

زمانی که دوست داشتم پسر باشم

همان وقتها که صدای جیغ ها و خنده هایم تا ته کوچه میرفت و من مواخذه میشدم

همان وقتها که میخواستم تا ته خیابان با دوچرخه بروم و منع میشدم

همان وقتها که مادر نازنینم خسته از کار و دانشگاه به خانه میرسید و من در دلم آرزو میکردم که کاش مرد خانه مان بودم

کاش یک پسر بودم که هم درس میخواند و هم کار میکرد و هیچ وقت هم خستگی های مادرش را با چشمهایش نمی دید

البته این آرزوها هم با رویاهای کودکی زمان خودش همراه بود..

بعد ها که قد کشیدم و بزرگتر شدم در دلم بود که اگر پسر زاده شده بودم دنیا را میگشتم و بهترین دختر را برای همسری انتخاب میکردم و همین حس انتخاب، باز هم حسرت پسر نبودنم را برایم پر رنگ تر میکرد...

و حالا سالها از آن روزها گذشته است ...

وقتی که برای اولین بار مادر شدم، حس کردم که مادر بودن و مادری کردن در کنار تمام زیبایی هایش سخت است،

سخت است و درد و رنج دارد

با هر تبی تب میکنی و داغ میشوی...

مادر که میشوی حکایت همان آهنی را داری که در کوره ذوب میشود

میسوزی و پخته میشوی اما محکم میشوی

محکم میشوی برای روزهای مبادا

دختر نازنیم، دختر بودن، زن بودن و مادر شدن

درد و رنج خودش را دارد

اما این رنج تو را بزرگ میکند  وراز خلقت زن همین است

رنج میکشد و بزرگ میشود و به دنیایش تعالی میبخشد

نورای نازنینم، دخترها گل و ریحانه اند

ریحان هایی که فقط خدا قدر واقعی شان را میداند

پ.ن: بنا بر خواسته لینک زن

 


بهشت

۰۲
ارديبهشت

نزدیک اذان صبح، دم دم های شفق، سبوح و قدوس هایشان شروع میشود

هر آواز و چک چکی، حکایت خاص خودش را دارد

سپیده که میزند  زمزمه ها عاشقانه تر می شود

و من اینجا، پشت شیشه نظاره گر تمام عاشقانه ها و رمز و رازهایشان هستم

پنجره را که باز میکنم پر میکشند و باد صبا به صورتم پرتاپ میشود

و عطر یاسها قلبم را خنک میکند

خدایا

خدایا تو چقدر خوبی

که گه گاه

بهشت را نشانمان میدهی

 در اردی بهشت هایت...