آوای فاخته

اَلَم یَعلَم بِاَنَ اللهَ یَری؟

آوای فاخته

اَلَم یَعلَم بِاَنَ اللهَ یَری؟

آوای فاخته

دلم میخواهد هفت شهر عشق عطار را بگردم و
به گفته مولانا: آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست
و اینجا را نقش میزنم برای فرزندانم
محمد حسین ۸۷/۱/۱۸
نورا ۹۱/۴/۱۴
علی ۹۵/۶/۲۹

بایگانی
آخرین مطالب

۷۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «حکایت زندگی» ثبت شده است

ملت عشق

۲۴
شهریور

کتاب ملت عشق را خواندم.

به نویسندگی خانمی ترک تبار بنام الیف شافاک.

کتاب دو بخشی است.

بخشی روایت زندگی شمس و مولانا

و بخشی روایت زندگی زنی چهل ساله بنام اللا در آمریکا.

قسمت شمس و مولانایش لطایف و ظرایف خودش را داشت، هرچند که رابطه شمس و مولانا هنوز هم در حجاب است اما داستان به قشنگی روایت شده است.

و نباید فراموش کرد که شمس و مولانا جزو عرفا و شاعران اهل تسنن بوده اند و نه از دسته علما و اولیالله که بخواهیم نقد مسلمانی شان کنیم.

داستان، داستان غلبه معنویت و عشق است بر تمام قردادهای مادی دنیا.

و شمسی که میآید و میخواهد مولانا را از هرچه منیت و تعلق است رها کند.

شمسی که مولانا را شاعر میکند.

و حالا بخش دوم:

زنی چهل ساله که همسر یک پزشک است و مادر سه فرزند و غرق در رفاه مادی.

اما این زن عشق ندارد.

همسر پزشکش، رابطه های متعدد دارد.

و رابطه این زن با همسرش قرار داری است.

یک زن که تمام سعی اش مادری و همسری است و چیزی کم نمیگذارد.

سرویس میدهد و سرویس میگیرد.

اما خالی از عشق است.

اللا با تشویق همسرش به ویراستاری کتاب شمس و مولانا میپردازد

کتابی که نویسنده آن فردی است به اسم عزیز.

عزیز یک فرد بی خدایی بوده  که در گذشته تا ته اعتیاد و... میرود اما یک روز به یک خانقاه میرسد و با فرقه صوفیه آشنا میشود و آرامشش را آنجا میجوید.

مسلمان میشود، ترک اعتیاد میکند و وجودش میشود پر از خیر و نیکی.

و اللا با خواندن کتاب شمس و مولانا و وبا وارد شدن رابطه ایمیلی با نویسنده، کم کم  عاشق عزیز میشود.

و  عزیز میشود شمس زندگی اللا.

اللا هم به تمثیل میشود مولانا.

اللا پشت پا میزند به تمام زندگی اش به خاطر عشقی که عزیز به او هدیه کرده است.. .

اما طول این زندگی یک سال بیشتر نیست چرا که عزیز به خاطر سرطانی که از قبل داشته، از دنیا میرود.

و اللا حس میکند همه اینها می ارزید به عشق و دنیای جدیدی که عزیز در مقابل چشمانش گشود.

بیشتر یاد سریالهای کلمبیایی افتادم.

برای قصه و حکایت خوب است اما با واقعیت جور در نمیاد.

واقعیت فرزند داشتن و مادری کردن و... .

شاید هم جور در بیاید و من درکش نمیکنم... .

عشق قدرت عجیبی دارد.

پ .ن: این روزها یک معیار قوی برای ارتباط با آدمها پیدا کرده ام

آنهم غیبت نکردن است

آدمهایی که حاضر نیستند در حد کلمه ای، پشت سر گویی کنند.

با این مدل آدمها خوبم و پر از انرژی مثبت میشوم.

خدا زیادشان کند... .

پر شتاب

۰۹
اسفند

رفته بودیم خرید.

به قسمت تخفیف دارها که رسیدیم بانویی آمد سراغمان که این ناگت های مرغ شرکت کا.له با این تخفیف و قیمت جدید از فلافل هم ارزانتر در می آید و بسیار خوش مزه است.

روی آن هم نوشته بود برای آنهاییکه وقت آشپزی ندارند اما هم خوش سلیقه اند و هم مشکل پسند.

محمد حسین، هم  مرعوب حرفهای بانوی تبلیغ کننده شد و هم نوشته روی آن و از ما خواست که آن را بخریم.

 گفتم پسرم ما وقت آشپزی داریم هیچ وقت هم مشکل پسند نبوده ایم و ضمن اینکه ما تا بحال ازین مدل محصولات مصنوعی با این همه ترکیبات مصنوعی نخریده ایم و القصه با اینکه دلمان نبود، آن را خریدیم.

غذای مصنوعی ما، طبق دستور روی آن در عرض سه سوت آماده شد.

نورا اولین گاز را که به آن زد گفت من این غذا را دوست ندارم لطفا برایم نیمرو درست کن.

محمدحسین جان دو سه لقمه ای خورد و گفت انگار دلم یک جورهایی میشود، امکانش هست که دیگر نخورم؟معده من با این غذاهای مصنوعی سازگار نیست انگار.

گفتم به همین سرعت؟گفت دقیقا به همین سرعت.

و کل ناگتها ماند برای من و همسر.

بنظرم ناگتها خیلی هم خوش مزه و ترد بودند و ما آنها خوردیم  اما بعد از خوردن آنها تا آخر شب فقط آب میخوردیم و دهانمان گس شده بود.

با خودم گفتم این غذاهای آماده و نیم پز از کجا پرت شدند توی زندگی هایمان؟

از همانجایی که زندگی هایمان شتاب گرفت؟!

از همانجایی که هفته ها برای رسیدن نامه عزیزمان صبر میکردیم اما حالا صبر میکنیم برای یک ایمیل یا پیام تلگرامی که در عرض سه سوت میرسد؟

از همانجایی که همگی، همیشه آن لاین و در دسترسیم؟

از همان جایی که همه چیز با یک ریموت کنترل روشن و خاموش و باز و بسته، میشود؟

از همان جایی کودک و جوان به دوتا پله که میرسند فراری میشوند به سمت آسانسورها و بالابرها و ورزشهایی مثل کوه و کوه پیمایی که به شدت صبورمان میکند دیگر پیشکشمان؟!

منکر این دنیای پر سرعت نیستم.

خیلی هم خوب است، خیلی راحتتر و آسوده ترمان کرده است.

فقط بدی آن اینست که بچه هایمان دیگر صبر کردن را به همین راحتی ها یاد نمیگیرند.

تمرکز کردن را بلد نمیشوند.

کتاب خوان کردنشان صبر ایوب میخواهد.

و دارد عمق و کیفیت زندگی ها و رابطه هایمان را کم رنگ تر میکند.

این دنیای پر شتابی که همه چیز در آن زود فراهم میشود پرشتاب هم میگذرد، خیلی پر شتاب تر از قبل.

انگار همین دیروز بود که سال جدید را تحویل گرفتیم و حالا فقط بیست و یک روز تا بهار مانده.

خداوندی که به ما حال خوش میدهی!

 دل و جان خودمان و بچه هایمان را صبور کن.

پ ن اول:

این روزها با بچه ها سریال آب پری را میبینیم.

کودکی و نوجوانی ما با مدرسه موشها و زی زی گولو و آرایشگاه زیبا و کتابفروشی هدهد و کارآگاه شمسی و... رنگی رنگی شد.خانم مرضیه برومند بیایید و با هنرتان روزگار جوانی ما و کودکی بچه هایمان را در این وانفسای سریالها و فیلمهای بی محتوا وخاکستری، رنگی رنگی کنید.

پ ن دوم:دلم میخواهد  و تلاش میکنم که شبها با اهل خانواده بنشینیم و بجای این سریالهای بی محتوا، گلستان و بوستان و مولوی و حافظ  و...بخوانیم، بازی کنیم و حرف بزنیم و قلم بزنیم و زندگی کنیم... .

چهار

۰۵
بهمن

روزیکه تصمیم گرفتم محمدحسین را از یک مدرسه غیر انتفاعی بنام منتقل کنم به یک مدرسه دولتی، مردد بودم و نگران.

بعد مالی آن شاید کم اهمیت ترین قسمت آن بودن و لمس اجتماع واقعی مهمترین قسمت آن.

با چند نفر مشورت کردم، که حرف یکی از دوستانم خیلی به دلم نشست.

من نگران بودم که مبادا پسرم متاثر از محیط و رفتارهای نابجای بعضی از بچه ها قرار بگیرد.

و حرف دوستم برایم یک تلنگر بود.

گفت تو چرا فکر میکنی که این ما هستیم که باید از محیط متاثر شویم بدون اینکه خودمان اثر بخش باشیم؟

چرا فکر نمیکنی که من هم میتوانم روی محیطم تاثیر بگذارم! پسرت را طوری بار بیاور که او تاثیر مثبت داشت باشد روی هم مدرسه ای هایش، تو محیط را تغییر بده، تو در تاریکی شمعی بیفروز.

و حالا دو سال از آن ماجرا میگذرد.

پسرم کماکان و با اقتدار درس خوان است و به قول خودش سرگروه ارشد کلاس.

در مدرسه یکی از ساعتهای تفریحشان را گذاشته برای مطالعه و کتابهای غیر درسی برای دوستانش میخواند و آنها را هم تشویق میکند که کتابهای خوبشان را برای مطالعه به مدرسه بیاورند.

اگر یکی از دوستانش در درسی ضعیف باشد برایش وقت میگذارد و در حد توانش کمک میکند.

پای درد و دل دوستانش می نشیند و به چشمهایش میبیند که بعضی هایشان چقدر مشکل دارند، و این همان درک واقعی اجتماع بود که من همیشه دوست دارم بچه هایم آن را ببیند و با آن بزرگ شوند.

و این پسر جذاب من، به تازگی وارد دنیای موسیقی شده و من به مدد پسرم با خواننده هایی آشنا شده ام که تا دیروز نمیشناختم وهیچ علاقه ای هم به شناختشان نداشتم.

اما به خاطر پسرم  سعی میکنم که آنها را بشناسم و آهنگهایشان را با هم گوش میکنیم و نقد میکنیم و تلاش میکنم که پسرم معیارهای درست را بشناسد و درست انتخاب کند و درست بشنود.

و این پسر هشت ساله من هنوز هم  در دنیای کودکی است، هنوز هم من باید برای انجام تکالیفش انرژی بگذارم و دائما ساعت را قاطی تمام بازیگوشی هایش یاد آور شوم و مراقب باشم در کنار تمام محبتها و مراقبتی که برای علی دارد مبادا دست و بازویش را بکشد و لوله اش کند و مثل یک توپ قلش بدهد و ... .

نورا هم دارد بعد خانمانه اش را روز بروز نمایان تر میکند.

من هیچ اعتقادی به سوراخ کردن گوش  بچه ها ندارم و در مورد نورا هم سپردم به خودش.

اما دخترم در یک روز سرد در آذرماه از خواب بلند شد و گفت من امروز باید گوشواره بیندازم و آنقدر مصمم بود که من و پدرش را به مطب دکتر برد و خودش گوشواره هایش را انتخاب کرد و در تمام فرایند تفنگ زنی خم به ابرو هم نیاورد.

پابپای من کیک میپزد و مخلفات غذا را آماده میکند و جای تمام وسایل از مخلوط کن و آسیاب و رنده گرفته تا قاشق و چنگال را در آشپزخانه میداند و دقیقا میداند برای هر غذایی کدامیک را باید برایم بیاورد.

باهم رنده میکنیم و آسیاب میکنیم و نمک و ادویه میپاشیم و به گذر دنیا لبخند میزنیم.

و من تمام این لحظه ها را میبلعم.

وجود این کودکهای معصوم در خانه و همنشینی با آنها و رفع نیازهایشان و بازی کردن با آنها و خندیدن با خنده هایشان و همراهی کردن و پاک کردن اشکهایشان، می ارزد به رویای ادامه تحصیل و پروژه های کاری و غرق شدن در دنیای فنی مهندسی که پیش ازین داشتم.

باور کن که می ارزد.

علی هم چهار ماهه شد.

درست وسط تمام رنج ها و اندوه هایمان.

علی من، حالا، بلند میخندد و ذوق میکند و اگر چیزی برایش فراهم نشود، به روش خودش، بلند بلند ما را صدا میکند.

زندگی بدون ذره ای توقف میگذرد چه شاد باشی و چه غمگین.

از میان پیامبرها، لقمان را خیلی دوست دارم.

لقمان حکمت سرشاری داشت ودر برابر خدا به یقین رسیده بود.

حکیم که باشی در برابر تمام مصلحتها و حکمتهای خداوندی، تسلیم محضی.

خدایا ذره ای ازین حکمت را  روزی مان کن.




قصه

۲۵
مرداد

قصه دنیا، قصه عجیبی است.

و البته این قصه بنظرم پر از پیام است و عبرت.

پیش ترها مادربزرگم که خاطره میگفت معترف بود که آن قدیمها خیلی دلخوش تر بودند با اینکه امکاناتشان ناچیز بود اما دلشان پر از خنده بود.

به خودم هم که نگاه میکنم همین حس را دارم  اما من فکر میکنم این مسئله خیلی هم مربوط به این زمان و آن زمان نیست، ما در هر سنی که باشیم بزرگ که میشویم مسئولیتهایمان  هم بیشتر میشود و درکمان هم از دنیا و واقعیتهایش هم پر رنگ تر میشود، و این را به وضوح بیشتری حس میکنیم که این دنیا جای ماندن نیست و آرامش مطلق را برای این دنیا خلق نکرده اند و هر کجای این کره خاکی و این آسمان آبی که باشی میبینی که زشتی و زیبایی بهم آمیخته است.

امروز خشکسالی است اما زمانهای قدیم هم خشکسالی بود..سیل هم بود ،سیل که می آمد یک روستا را در خودش غرق میکرد و تلفات خودش را میداد.

امروز جنگ هست کشتار هست، افراطی گری هست، قدیم هم بود انواع جنگهای جهانی و صلیبی و قومی و قبیله ای و... و صلح هنوز هم گوهر گمشده دیروز و امروز است.

قدیم، بیماری و مرگ و میر ناشی از آن هم هرلحظه انسانها را تهدید میکرد، کوچکترین عفونتی به مرگ منجر میشد و بیماریهای مسری بلای جان کوچک و بزرگ بود امروز هم با وجود این همه پیشرفت در پزشکی، بازهم بیماریهای خاص و لاعلاجی هستند که بلای جان مردمند وانواع آلودگیها و مریضی های مدرن که ناشی از سبک زندگی غلط است و درنهایت  باز هم مرگ، در کمین آدمهاست.

بنظرم پیام دنیا خیلی واضح و روشن است:

بگذارید و بگذرید،ببینید و دل مبندید،چشم بیاندازید و دل مبازید،که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت.*

نمیدانم چه تعدادی از ما به این از خود گذاشتن و گذشتن، غور میکنیم و اندیشه می کنیم.

اما برنده واقعی این دنیا کسانی هستند که  هم حظشان را ازین دنیا میبرند و هم زاینده و خلاقند و موثر.

تمام تلاششان این است که دنیا را جای بهتری برای زندگی کنند و نقوش ماندگاری از خودشان بجای بگذارند که هم این دنیا را آباد کنند وهم بشود توشه آن دنیایشان.

زمین را مال خودشان نمیدانند و با طبیعت وآفریده های خدامهربانند چرا که میدانند، زمین ، امانت خداست در دستان ما، امانتی که از آن هم سوال میشود.

اما یک عده هم نشسته اند که فقط مصرف کننده اند و با هنرمندی تمام به زمین و زمان لعنت میفرستند بدون هیچ حرکتی... راستی دراین تاریکی دنیا، این شمع های خاموش را چه کسی باید روشن کند؟؟؟


*حضرت علی

چشم

۲۵
ارديبهشت

 یکی از خصوصیات نورا،  این است که میخواهد خودش را به همه پیوند بزند، سن و سال هم برایش معنایی نمیدهد، میرود جلو و باب سخن را باز میکند.

بیشتر آدمها هم این خصوصیت را دوست دارند و مشتاقانه هم کلامش میشوند، تا این جایش خوب و شیرین است و از آنجایی تلخ میشود که غرق در ظاهر افراد میشود و شروع  میکند به حرف زدن.

چقدر دستهایت چروک است، چشمهایت سبز است، شکمت بزرگ است، قدت کوتاه است، صدایت نازک است، رژ لبت پر رنگ است، بینی ات کوچک است و... .

و این قصه تکرار میشود با وجود تذکرات فراوانی که ما به او داده ایم.

به چشمانش نگاه میکنم و میگویم سعی کن درباره صورت آدمها با آدمها حرف نزنی، میگوید اما من دوست دارم حرف بزنم.

 میگویم پس لطفا فقط از خوبیها و قشنگی هایشان بگو، میگوید یعنی دست چروک زشت است؟؟یا شکم قلمبه قشنگ و با مزه نیست؟؟

کاش میشد و دنیا و آدمها را دریچه چشمهای زیبای تو دید....

معلم

۱۲
ارديبهشت

روز معلم که میشود، تمام ذهنم میرود به دوران دبستان.

حس میکنم بیشترین تاثیر بر بشریت، را هم همین معلمان دوران دبستان داشته اند.

از طرفی بچه ها در حال یادگیری محض و رشد جسمی و عقلانی اند و از طرفی هم هر روز هفته را در حضور معلمشان بسر میبرند، آنهم معلمی که خواه ناخواه تمامی بچه ها، از او بیشتر از والدین حساب میبرند.

در صورتیکه در مقاطع بالاتر به علت تعدد معلمها این تاثیرات کم رنگ تر میشود.

یادم است کلاس اول که بودم خیلی پر جنب و جوش و سربه هوا و کمی هم درس نخوان بودم، معلممان هم معلم مسنی بود که کمی هم عصبی مزاج بود.

اواسط سال میدیدم که ایشان به بعضی از بچه ها هدیه میدهند، به مادرم گفتم و ایشان هم به منظور تشویق من هدیه ای خریدند و  به معلمم دادند تا من هم مستفیض شوم...در زمان ما،هدیه بقیه بچه ها هم به همین شیوه تهیه میشد، در صورتیکه خودمان بی خبر بودیم.

روزیکه معلمم برای دادن هدیه صدایم کرد یک کارت آفرین هم تقدیمم کرد و تاکید کرد که پشت آن را هم بخوانم.

پشت کارت نوشته بود این هدیه و کارت با ارفاق تقدیم به شما گردید.

همین یک جمله برای تشویق من و امثال من بازیگوش، کافی بود تا شخصیتی ویران شود.

سال بعد که مدرسه ام تغییر کرد، خودم هم تغییر کردم و آنهم به سبب معلم صبوری بود که معلمی را بلد بود وتا توانست مرا  به طرق درست تشویق کرد، و من آنقدر رشد کردم که تا پایان دبستان یکی از بهترین های آن مدرسه بودم.

نقش معلم اینجاست که پر رنگ میشود.

یادم میآید در دوران راهنمایی یک معلم جغرافیا داشتیم که هربار که به کلاس می آمد زیر بغلش پر از کتاب بود.

اول درس کلاس را میداد و بعد شروع میکردم به صحبت کردن،داستان خواندن، آخر کلاس هم کتابهای جذاب و متنوعش را که روزی مال بچه های خودش بود را تحویل ما میداد تا بخوانیم و جلسه بعد راجع به آنچه خوانده ایم بنویسیم و یا حرف بزنیم.

کلاس ایشان، کلاس جغرافیای عشق بود و ما دلمان برای حضور ایشان پر پر میزد.

و یا معلم هنری داشتیم که ذوق هنری تک تک بچه ها را شکوفا میکرد، زنگ که میخورد نه او متوجه پایان کلاس میشد و نا ما، تا آنجا که ناظم می آمد و تذکر میداد که ساعت تفریح رسیده است، خوب یادم هست که زیر تمام خط نوشته های قلمی ام، کلی شعر زیبا مینوشت به همراه آفرین خطاط کوچکم آفرین کاتب آینده ام. 

 و خوب یادم هست که دو سال بعدش معلم هنر بی ذوقی داشتیم که حوصله همه مان را سر میبرد و یک بار که پایان کلاس، خطم را برای نظر خواهی نشانش دادم در چشمهایم نگاه کرد و گفت من به اندازه حقوقم و ساعتهایی که موظف هستم آموزش میدهم.

معلمی که معلمی را بلد نباشد و به عبارتی عشق به معلمی را نداشته باشد، معلم نیست، میشود مایه عذاب و سرخوردگی بچه ها.

کاش در سرند کردن معلمها، در این مصاحبه ها و در این استخدام ها، تخصصهای واقعی و تعهد های اخلاقی و عشق معلمها را هم متر میکردند،  تا روز معلم که میشود یاد معلمهای بی خاصیتمان نیفتیم، و واژه معلم فقط و فقط بار مثبتی داشته باشد به همراه یکدنیا عشق و مهربانی... .


خاکستری

۰۱
اسفند

دلم میخواهد همین الان بهار، بیاید پشت در خانه و در را بکوبد و من هم با اشتیاق در را به رویش باز کنم.

دلم برای عطر شکوفه ها و آسمان آبی تنگ شده است ، به شدت هم تنگ شده است.

حال و هوای اسفند همیشه همین است، اسفندی که هر سال به من نوید زندگی و تولد میدهد.

این دو ماه اخیر را دوست نداشتم، لحظه های ناخوش آیندش را دوست نداشتم.

اول از همه این آسمان خاکستری و غبارگرفته که نگذاشت نفس بکشیم.

دو ماه است که هر روزسایت شاخص هوا را چک میکنم و غصه میخورم و ودر روزهای قرمز که بسیار هم  بوده اند با یک بغض، ماسک را به صورت محمدحسین زده ام و با آیت الکرسی راهی اش کرده ام و خودم و نورا هم که کلا خانه نشین شده ایم جز در معدرد روزهای سالمی که توانستم دست دخترم را بگیرم و راهی پارک شویم، خیلی از دوستان و عزیزانم فقط و فقط به خاطر همین هوا ترک وطن کرده اند اما من همیشه ایستاده ام، آن هم با دلیل، که فرار راهش نیست و حتما درست میشود ، اما وقتی درهمین دو ماه اخیر در چند برنامه مناظره ای آلودگی هوا، با مسولان مربوطه،  دلیل ها و توجیه هایشان را شنیدم دلم به حال تمام امیدهایم سوخت.

همه به گردن هم می اندازند، و مثل یک توپ بهم پاسش میدهند، و بی خیال اینهمه هزنیه پزشکی و انسانی و بیمارانی  که برجامعه وارد میشود.

در مدارس هم نه آموزشی هست و نه توزیع ماسکی و نه محدودیتی در  ساعات تفریح و زنگهای ورزشی و... .

نمی دانم سازمان محیط زیست و از همه بدتر مسئولین اجرایی، در این همه سال چه کرده اند که کمر به نابودی دریاها و رودخانه ها و آب و هوا بسته اند؟؟

بهار هم که بیاید همه چیز فراموش میشود، ماشینهای کاربراتی و موتورسیکلت ها با بنزین سوپر استاندارد، دود میکنند در حلق شکوفه ها و زمستان که میشود باز هم برای هوا و ریه ها غصه میخوریم.

در این مدت وارد فاز رنگرزی هم شدیم، آنهم با رنگ آکرلیک مثلا بی بو. اما قسمت بتونه کاری اش با رنگ روغنی نفسمان را گرفت، من هم دچار یک شامه استثایی هستم که خاص ترین بوها را از دورترین فاصله حس میکنم و خلاصه حدود ده روزی هم در خانه حبس بودیم و در محاصره بو.

و بعد هم رویا رویی با یک زندگی گچ گرفته و خاک آلود و درهم و برهم، آنهم دست تنها.

و دیگری هم ورود همسایه جدید، که دراین ساختمان سه واحدی ، ایشان در طبقه هم کف هستند و ورودی مجزایی از ما دارند.

اما من، به دلیل همین شامه قوی، کوچکترین بویی که از راههای مشترک ساختمان وارد میشود راحس میکنم.

 این واحد به گفته صاحبش اجاره داده شده به یک پیرزن و پسر مریض احوالش.

پسر مریضی با مشکل کند ذهنی که دوای دردش سیگار است و گهگاهی داد کشیدن.

برای منی که فرد سیگاری دور وبرم نیست این بوی گاه بگاه سیگار آزار دهنده میشود و داد کشیدنهایی که شاید گاهی دو سه بار در هفته است، اما نمود میکند چرا که آرامش دلپذیر این چند ساله مان کمی خط خطی شده است.

اما نگاه پیرزن پر از آرامش است، چند باری شرایط پیش آمده رابه صاحب خانه شان یاد آور شدیم اما نمیدانم درین مواقع چاره کار چیست؟

از یک طرف پیرزنی که باید در روزگار سکون و آرامش باشد اما درگیر فرزند مریضش است و از طرفی هم شرایط پیش آمده برای ما که ناخوشایند است .

دین ما خیلی به همسایه داری سفارشمان کرده است، خدا کند هیچ کدام از ما شرمنده نشویم.

اما پیش آمدهای خوب هم کم نبودند، که مهم ترینش ازدواج دختر خاله همسرم بود که تمام ناخوشایندی های این مدت را از دلم کند و با خودش برد، آنقدر منتظر بودم برای رسیدن  این روز و این واقعه که اشک چشمانم را در لحظه عقد، تار و بعد هم زلال کرد.

اینکه میبینی خیلی ها خوبند و به دلیل همین خوب بودن و نجابتشان از خیلی موقعیتها گذشته اند و صبر کرده اند و سنشان هم، حالا بالارفته است، یکی از بزرگترین رنج های دنیاست.

اما خدا بی شک هوای دلهای نجیب را دارد.

پ.ن:بانوی بی نشان، شما نشاندار ترین ثمره عالمید.

هر سال اواخر آذر که میرسید دمایشان به منفی چهل میرسید.

گاهی هم خانه شان در زیر برف مدفون میشد، یک جایی هستند نزدیکیهای آلاسکا.

و این سرما روح را  شکننده میکند و جسم را مقاوم.

اما همین دیروز که حالش را پرسیدم گفت دمایشان دو درجه است و شب هم نهایتا به منفی سه میرسد.

برف هم فعلا زمین را فرش میکند و قد نمی کشد، و بهشان گفته اند که این روند آب و هوایی تا دو سال ادامه دارد، تا دو سال هوا خوب و ملایم است و از آن سرمای استخوان سوز خبری نیست.

حالا با خیال راحت و نرم نرم در خیابان قدم میزنند و آفتاب را حس میکنند بدون اینکه مژه ها و آب چشمشان یخ بزند.

و حالا اینجا هم برف آمده و همه آنقدر هیجان زده اند که از صبح زود  در اینستا، عکسهای برفی گذاشته اند.

همین سپیدی برف مایه سپیدی دل است بی شک.

هوا واقعا جابجا شده و سرما و بارش به سمت خاور میانه گرم آمده است انگار.

فکر میکنم این جابجایی هوا هم خودش نعمتی است و حکمتی, اینکه گاهی جای شمال و جنوب عوض بشود.

هم برای ما که چشم انتظار ابرهای گرفته در آسمانیم و هم برای آنها که از سوز و سرما کلافه اند.

حس میکنم که آیه سیجعل الله بعد العسر یسرا ، اینجا یک نمود زیبا پیدا کرده است.

اما کاش حال خاور میانه هم خوب شود، اصلا حال تمام دنیا و نه اینکه این حال هم مثل هوا جابجا شود که آن وقت  این فکر دگم و جاهلی می شود اوج حماقت .

اما دنیا بی قاعده هم نیست. دنیا مثل همان کشتی شناور در دل دریاست. یک جایش را که سوراخ کنی آب دیر یا زود همه جا را بر میدارد، یک جا را زودتر و یک جا را دیرتر.

آنها که کشتی را سوراخ  کرده اند، قایق های نجاتشان هم دم دستشان است و این مردم بی پناهند که قربانی میشوند.

اما همیشه هم اینطور نخواهد بود آنها هم قاعده خودشان را دارند، آنها هم غرق میشوند. 

صبح میدمد و بنفشه ها گل می کنند یکی از همین روزها بی شک... .

پ.ن: من راه خانه ام را گم کرده ام ری را
میان راه فقط صدای تو نشانی ستاره بود
که راه را بی دلیل راه جسته بودیم
بی راه و بی شمال
بی راه و بی جنوب
بی راه و بی رویا

تو در مزن !
می خواهم به رواج رویا و عدالت آدمی بیندیشم
به گیسوی بید و بوی بابونه بیندیشم
به صلوة ظهر و سایه های خسیس.

چرا زبان خاموش مرا
کسی در لهجه های این همه جنوب در نمی یابد ؟
نه ، دیگر از آن پرنده خیس
از آن پرنده خسته … خبری نیست

امروز هم کسی اگر صدایم کرد
بگو خانه نیست
بگو رفته است شمال
می خواهم به جنوب بیندیشم
می خواهم به آن پرنده خیس ، به آن پرنده خسته
به خودم بیندیشم

همین خوب است... .

سید علی صالحی

اینها هم شمال و جنوبند... .

فرح

۰۴
آبان

در جایی، مطلبی میخواندم مبنی بر اینکه تا جایی که ممکن است سراغ فست فود نروید، و در قسمت نظرات، یک کامنت نظرم را جلب کرد که نوشته بود : آخر ما تفریحی به جز رستوران رفتن و فست فود خوردن در ایران نداریم... .

نمی خواهم بگویم ما خیلی تفریحات داریم و یا  قصد ندارم تفریحات و کمبودهای کشور خودمان را با سایر کشورها مقایسه کنم، اما داشتن چنین دیدگاهی هم انتهای کج سلیقگی است.

جلسه پیش با استادم بحث قلم می کردیم، استاد خطم یکی از نوابغ دنیاست که در خیلی از نقاط دنیا نمایشگاه برپا کرده و در حیطه شکسته هم برای خودش اعجوبه ایست.

قلمدانش را باز کرد و تک تک قلمهایش را نشانم داد، خیلی هایشان اصلا قلم نبود از چوب بستنی بگیر تا دسته شکسته یک باد بزن، همه را تراشیده بود و به عنوان قلم با آنها می نوشت، ایشان نظر جالبی داشت مبنی بر اینکه تو در ذهنت باید بخواهی که زیبا بنویسی، اگر به اینجا رسیدی با گوشه ناخنت هم میتوانی بهترین اثر را خلق کنی.

ما باید بخواهیم که خوشی را دریابیم که اگر اینچنین شد در سخت ترین شرایط هم میتوان خوشی را حس کرد.

اگر دنبال تفریح میگردیم ،کافیست که کمی سحر خیز باشیم تا یک صبح تعطیل بزنیم به دل کوه و دشت و پارک دم خانه مان و یک صبحانه جانانه بخوریم و با قدم زدن، سیر آفاق و انفس کنیم، و یا کافیست کلیه مرکزهای تفریحی و شهر بازی و موزه ها و سفرهای بیرون شهری یک روزه را لیست کنیم و با یک برنامه ریزی مناسب، و با توجه به امکاناتی در اختیارمان هست برویم و با دیدن و سیر کردن از آنها لذت ببریم.

یکی از نقاط قوت اینستاگرام، نه دنبال کردن مشهورها و ستاره ها که دیدن زندگی معمولی آدمهای معمولی در نقاط مختلف دنیاست و تماشای لذت ها و تفریحات و دلخوشی هایشان. 

مثل آن دختر فلسطینی که هر صبح یک عکس از ساحل دریای غزه میگذارد و برای فلسطین دعا میکند و یا آن مادر سوئدی که دست بچه اش را میگیرد و با هم به تماشای کفش دوزکها و پروانه ها میروند و یا... .

نزدیک خانه ما هم،  پشت این آپارتمانها و برج های بدغواره، چند تا کوچه باغ است ،وارد این کوچه باغی ها که میشویم چند باغ  و مزرعه هویدا میشود که با بچه ها میرویم و قاطی گندم ها، گوجه ها و بادمجانها و برنج ها، گردش میکنیم.

آخر هفته، هیچ جا هم که نصیبمان نشود یا با پای پیاده و یا اگر دوچرخه همسایه پرباد:) باشد ، آن را قرض میگیریم و با سه تا دوچرخه ،رکاب زنان میرویم سراغ همین کوچه باغها.

زندگی، همین خرده دل خوشی هاست بنظرم...


شکسته

۳۰
تیر

کتاب که می خواهم بخوانم، کلی در اینترنت جستجو میکنم و نقدها و دیدگاههای مربوطه را می خوانم و اگر که به دلم نشست میروم سراغ کتابخانه.

علت اصلی آن هم کمبود وقت است، وقت اضافه ای ندارم که کتابی را تا انتها بخوانم و بعد هم بفهمم که حیف ازین وقت گرانبها... .

دیروز گوشی ام را برداشتم و برای تمام دوستان اهل کتابم پیامی فرستادم که یک کتاب خیلی خوب به من معرفی کنید؟

همین کار، در گشوده ای شد که یادمان بیفتد که چقدر دلتنگ هم شده ایم اما چقدر هم دور افتاده ایم از هم... .

این راههای ارتباطی جدید، همان قدر که کمیت ارتباط ها را بالا برده است از کیفتش کم کرده است.

در این راههای ارتباطی جدید، صدا و احساس آدمها، ذره ذره گم میشود.

القصه کتابها را دسته بندی کردم و در سایت هم بعد از بررسی موجودیت کتابها، کدهایشان را یادداشت کردم که بروم کتابخانه برای امانت.

درین اوج تابستان و دراین گرمای داغ کویر، آسمان دیروز، چندین ساعت برایمان بارید.

آنقدر خنک و دلپذیر، که مثل یک هندوانه خنک، به دلمان چسبید.

این روزها، تمرین شکسته میکنم.

این روزها حس میکنم ،ترکیب زدن شکسته جزو سخت ترین اما قشنگ ترین کارهای دنیاست.

اما وقتی که ترکیب میزنی و کار تمام میشود، حس میکنی که چلیپا به سماع در می آید و از روی صفحه پرواز میکند.

یکی از چلیپاها را به مادرم نشان دادم و نظرش را خواستم، نظر مادرم این بود که خیلی زیباست اما صد حیف که قابل خواندن نیست، به استاد گلشنی که انتقال دادم نظر جالبی داشتند.

استاد گفتند که ممکن است روزگاری برسد که هنر بافتنی و ... را دردست کسی نبینی و فقط در انحصار یک عده خیلی خاص باشد و بچه های آن دوره شاید از دیدن میل بافتنی اصلا تعجب کنند.

ایشان گفتند روزگاری بود که خط شکسته، خط روزمره ایرانی ها بود و حالا امروزی آمده که ما از خواندن آن هم ناتوانیم.


هر کس توانست بخواند متن شعر را برایم بفرستد.

پ.ن: اینجا و اینجا را بخوانید.


پدر خوب

۰۱
دی

خوب بودن هم آسان است و هم انرژی بخش.

خوب که باشی در پیشگاه وجدانت هم، راحتتر و آسوده تر زندگی می کنی.

انسانهای خوب، سفیدی هایشان خیلی پر رنگ تر از نقاط خاکستری و سیاه وجودشان است و همین یعنی خوب بودن... .

خوب بودن در جایگاه پدر و مادر هم، یکی از بزرگترین لطفها و نعمت های خداوند است.

محمد حسین و نورا، پدر خوبی دارند که همراه و همدلشان است.

وقتیکه نیست غیبتش در خانه پر رنگ است و وقتهاییکه آمدنش دیرمی شود برای ورودش به خانه لحظه شماری می کنند.

بچه های من پدر خوبی دارند... و این نعمتی است که من آن را نداشتم.

من فقط قصه پدر خوبم را شنیدم و هر بار که دختری را در آغوش گرم پدرش دیدم پر از بغض و تنهایی شدم... .

من با حسرت نداشتن پدر بزرگ شدم اما خوشحالم که بچه هایم با پدر خوبشان،خوش حالند... .

می دانم که گهگاهی می آیی و اینجا را میخوانی.

پدر مهربان، خوبی هایت مستدام و عمر پر برکتت مانند شب یلدا، بلند

تولدت مبارک


پ.ن: پدر که نباشد خیلی ها پدر معنوی ات میشوند..دایی، شوهر خاله و... همه شان، هم خوبند.

اما اگر یکی از آن پدر های معنویت، امام رضا باشد، سایه اش را تا ابد حس میکنی... .

  • موافقین ۲ مخالفین ۰
  • ۰۱ دی ۹۳ ، ۱۰:۰۲
  • ۱۸۰ نمایش

پاییز

۰۸
آذر

در چهار باغ، قدم  میزنم، تنهای تنها، به سنگفرش های خیابان نگاه میکنم، بادی  می آید و میرود زیر پوست برگهای به زمین نشسته، آنها هم پیچ می خورند و به هوا پرتاب میشوند

باد که تمام میشود، کمی  آنطرف تر برگ ریزان میشود

برگ ها دانه دانه ، زمین را فرش میکنند و زمین و آسمان هم میشود پر از زرد و نارنجی

دلم میخواهد بچه ها ببرم لای این برگها بنشانم و چیلیلک چیلیک ازشان عکس بگیرم

به خانه که میرسم یک قوری چای «به» دم میکنم

و به پاییز فکر میکنم که آنهم فصلی از زندگی است

تولد سی سالگی مادرم را خوب به یاد دارم

با خودم فکر میکردم که مادرم، بیست هایش را تمام کرد

با خودم می گفتم که این سی سالگی چقدر زود و بی مقدمه آمد

و حالا مادرم پنجاه را هم به نیمه رسانده

خیلی ها را میبینم که از میانه سال شدن و پیری هراس دارند

و از دانه دانه موهای سپید و چین و چروکهایی که به صورتشان نقش بسته است

خیلی ها را دیده ام که به جنگ این چین و چروکها میرند و خوش ندارند که تعداد سالهای عمرشان را برای کسی بر ملا کنند

چند روز پیش  به مادرم گفتم که از آمدن شصت سالگی و  از گذر این ماهها و سالها نمیترسی؟

لبخندی زد و گفت اتفاقا این سالها هم شیرینی خودش را دارد، خودت که تجربه کنی حسش میکنی

دلم میخواهد من هم مثل تو باشم مثل تو که پیری را هم فصل شیرینی از زندگی میدانی

جایی خواندم:

بالا رفتن سن حتمی است 
اما اینکه روح تو پیر شود 
بستگی به خودت دارد 

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﻭﺭﻕ ﺑﺰﻥ 
ﻫﺮ ﻓﺼﻠﺶ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ ﺑﺨﻮﺍﻥ
ﺩﺭ ﻓﺼﻞ ﮐﺎﺷﺖ ﺑﺎ ﺑﻬﺎﺭ ﺑﺮﻗﺺ
ﺩﺭ ﻓﺼﻞ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺎ ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ ﺑﭽﺮﺥ
ﭘﺲ ﺍﺯ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ
ﺩﺭ ﭘﺎﯾﯿﺰ ﮐﻨﺎﺭ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺑﻨﺸﯿﻦ
ﺑﺎ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﮐﻨﺎﺭ ﮐﺮﺳﯽ ﺑﻨﺸﯿﻦ
ﺷﺎﻫﻨﺎﻣﻪ بخوان 
ﻭ ﺍﺳﺘﮑﺎﻥ ﺍﺳﺘﮑﺎﻥ ﭼﺎﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻧﻔﺲ ﮐﺸﯿﺪﻧﺖ ﺑﻨﻮﺵ

عکس: آذرماه هشتاد و هشت...تو هم فصل فصل، بزرگ میشوی



هاویه

۲۹
مهر
شب است و لحظه خواب محمدحسین...
دو نفری روی تخت خوابیده ایم و  کتاب بهار را میخوانیم و نوبت به حفظ سوره قارعه رسیده است
در نقاشی سوره قارعه یک آدم را کشیده است که در بهشت برین است و آدم دیگری را که آتش احاطه اش کرده است
هیچ وقت برای محمدحسین از آتش و جهنم حرفی نزده بودم
اما سوره قارعه به او یاد داد که در جهنم جایی وجود دارد که نامش هاویه است و بعد هم میگوید تو که از ماهیت آن خبر نداری؟ آنجا آتش های سوزان است!!
برایش مثال میزنم و میگویم اینها نمود اعمال انسانهایی است که در دنیا با کارهایشان زندگی دیگران را به آتش کشیده اند و نابود کرده اند
مثل قاچقاچیان مواد مخدر که با تجارتی که میکنند زندگی ها را به طلاق و جدایی میکشند و در واقع آتشی در خانه ها برپا میکنند
چند تا مثال دیگر هم میزنم و میگویم اماخدا عادل است و نمیگذارد که رفتار زشت این آدمها بی پاسخ بماند
و حسین هم یک دفعه مثال خودش را میزند
میگوید مثل همین اسید پاش ها که این روزها تو صورت زنان اسید پاشیده اند و صورتشان را آتش زده اند اینها هم در جهنم میروند قسمت هاویه...
قلبم تیر میکشد، صورتش را میبوسم و میگویم برای همه دعا کن و از اتاقش بیرون می آیم
نمیدانم اینها از کجا پیدایشان شده و چرا تا به حال به دام پلیس نیفتاده اند؟؟
یک نفر قربانی هم زیاد است چه برسد به چندین نفر
یادم به گفتگوی آقای شهاب مرادی در برنامه خندوانه می افتد که میگفت امنیت کشور ما بی نظیر است به طوریکه زنها میتوانند سوار بر ماشین در جاده های کشور حتی در نیمه های شب هم تردد کنند بی هیچ مشکلی...
دلم میخواهد با تمام ارادتی که به ایشان دارم بروم و در سایتشان پیغام بگذارم که حاج آقای مرادی چشمتان شور بود
نا امنی این روزهای شهر، امانمان را بریده است

رویا

۰۴
مرداد

من دنیای بچه ها را دوست دارم...دنیایی شاد و رنگی، بی هیچ غصه ای و نکته ای

یک بار که محمدحسین با ماشین کوچکش، طول و عرض خانه را برای دهمین بار وجب میکرد رفتم کنار دستش و گفتم دنیای تو چه رنگی است محمد حسین...خسته نشدی؟

لبخندی زد و خیلی جدی گفت دنیای من اینه که  راننده این ماشین منم و خانم معلمم هم کنار دستم نشسته و بچه های کلاس هم عقب ماشین نشسته اند و ما داریم با هم حسابی گردش می کنیم

من هم برایش کلی ذوق کردم و خواستم که مرا هم گاهی با خودش به گردش ببرد

حالا خیلی وقتها هم که نورا حال و هوای خودش را دارد و تنها بایک اسباب بازی دقایق زیادی را سرگرم میشود محمدحسین، شگفت زده، می آید کنار دستم و میگوید مامان فروغ، به نظرت دنیای نورا چه رنگیه؟

بعد هم با هم مینشینیم و کلی تفسیر میکنیم و میخندیم و خواهرش هم با چشمان گردش نگاهمان میکند و باز هم سرگرم دنیای خودش میشود

بی شک این دنیای شاد و رنگی حق تمام بچه هاست

اما خیلی وقتها هم هست که این دنیا آنقدر ها هم رویایی و رنگی نیست

مثل آن کودکی که تمام رویای رنگی اش آنست که پدر و مادرش را یک لحظه با هم مهربان ببیند

مثل آن کودکی که در کوچه پس کوچه های شهر ما قدم میزند واز وقتی که چشم هایش را باز کرده، کار کرده است و شبها آنقدر خسته است که دیگر رویایی ندارد

مثل آن کودک گرسنه سیاه پوست که میشود تمام دنده هایش را شمرد و تمام رویایش میشود یک لقمه نان

مثل آن کودک اوتیسم در نیویورک که پدر و مادرش، مخفیانه  او رادر قفس نگه داری میکردند و  به راحتی فراموش کردند که او هم انسان است و کودکی است که رویاهای خودش را دارد

و مثل کودکان جنگ

و مثل کودکان غزه که روز و شب را در کابوس بمب و مرگ و تنهایی به سر میبرند

کاش میدانستم که آنها این روزها را با کدامین رویا نفس میکشند؟؟؟

 

پ.ن:چقدر این رمضان  غم داشت...کاش عید آن پایان غمهایش باشد 

حامی

۳۱
خرداد

سر کلاس نشسته ایم 

خانم معلم مهربان اسم بچه ها را روی تابلو نوشته است و به ازای رفتارها و عملکردهای مثبت جلوی اسم بچه ها یک ستاره میکشد

کلاس تمام شده و بچه ها پر از شور و شوق وانرژی هستند برای بازی بعد از کلاس

که یکی از مادرها به معلم اعتراض میکند که تعداد ستاره های بچه اش کم است...

خانم معلم لبخندی میزند که خیلی دربند تعداد ستاره ها نباشید این یک تشویق است و کودک هم هاج و واج مادرش را نگاه میکند اما با شنیدن صدای بازی بچه ها میخندد و به حیاط میرود

در جمعی هستیم که باز بین بچه ها دعوا درگرفته و باز هم خانواده هایی که بی جهت وارد معرکه شده اند به هواداری بچه هایشان....

بچه ها فراموش میکنند و به بازی شان بر میگردند اما عادت میکنند که اتکا کنند به این مدل دخالت بی جای خانواده هایشان در نقاط بحرانی زندگی شان

روز تعطیل است و پارک هم شلوغ و ما هم به قول  نورایمان در صف تا تا عباسی هستیم و بچه های در صف هم با چشم های گردشان به بچه های سوار بر تاب نگاه میکنند و منتظرند

عده ای بچه هایشان را زود پیاده میکنند تا نوبت به بچه های دیگر هم برسد

اما عده ای دیگر هم درین میان هستند که فقط تاب خوردن و شادی بچه خودشان مهم است و خستگی و انتظار بچه های منتظر در صف را اصلا نمیبینند و برایشان هم اهمیتی ندارد

ایستگاه بازی با ماسه را در پارک راه اندازی کرده اند و یک سری بیلچه و سطل هم در آنجا گذاشته اندمحمد حسین هم وارد بازی میشود و یکی از بیلچه ها را بر میدارد که ناگهان دختربچه ای میگوید من زودتر برش داشتم و حالا مال من است مادرش هم از دخترش دفاع میکند

اما مادر کنار دستی مان بیلچه ای را که فرزندش برداشته را به محمد حسین میدهد و میگوید بیا اینجا کنار پسرم بازی کن اینجوری به هر دوتان بیشتر خوش میگذرد

این جور وقتها ذهنم پر از چرا میشود؟

چرا بعضی از پدر و مادرها با این حمایتهای ظاهری حمایت واقعی را از فرزندانشان دریغ میکنند؟

چرا بعضی از پدر و مادرها با حمایت های بی جایشان به فرزندانشان حتی اجازه ورود به خیلی از چالشهای دوران کودکی را نمیدهند و بچه ها رشد میکنند بی هیچ تعامل و برخوردی

و بعد هم خام و بی تجربه وارد یک جامعه پر از چالش و تنش میشوند

چرا بعضی از پدر و مادرها فکر میکنند که اگر بچه هایشان همه چیز را برای خودشان داشته باشند، خیلی خوشبختند؟

پس کی قرار است که بچه ها با واژه هایی مثل بخشش، تقسیم کردن،شریک شدن  وزندگی جمعی به معنای واقعی اش آشنا شوند؟

چرا؟

برای دخترم

۰۷
ارديبهشت

دخترم حالا که آرام خوابیده ای برای تو مینویسم....

برای تو که  وقتی به دنیایمان آمدی نیمی از آن دنیای تمام رنگ آبی را پاک کردی

با نازها و اداها و خنده هایت پاک کردی  و به آن نیمه دیگر، رنگ صورتی پاشیدی

راستش را بگویم  تمام روابط حال ما، در خنده ها و گریه هایت، شیرین زبانی هایت و تلاشهای فطری تو برای آموختن هر چه که هست خلاصه میشود

و ما دست هایت را گرفته ایم و پا به پای تو می آییم مبادا که عقب بمانیم

دختر نازنینم...دختر بودن حکایت غریبی است

دختر بودن با زن بودن و مادر بودن و رنج گره میخورد

هیچ وقت از یاد نمیبرم کودکی های خودم را

زمانی که دوست داشتم پسر باشم

همان وقتها که صدای جیغ ها و خنده هایم تا ته کوچه میرفت و من مواخذه میشدم

همان وقتها که میخواستم تا ته خیابان با دوچرخه بروم و منع میشدم

همان وقتها که مادر نازنینم خسته از کار و دانشگاه به خانه میرسید و من در دلم آرزو میکردم که کاش مرد خانه مان بودم

کاش یک پسر بودم که هم درس میخواند و هم کار میکرد و هیچ وقت هم خستگی های مادرش را با چشمهایش نمی دید

البته این آرزوها هم با رویاهای کودکی زمان خودش همراه بود..

بعد ها که قد کشیدم و بزرگتر شدم در دلم بود که اگر پسر زاده شده بودم دنیا را میگشتم و بهترین دختر را برای همسری انتخاب میکردم و همین حس انتخاب، باز هم حسرت پسر نبودنم را برایم پر رنگ تر میکرد...

و حالا سالها از آن روزها گذشته است ...

وقتی که برای اولین بار مادر شدم، حس کردم که مادر بودن و مادری کردن در کنار تمام زیبایی هایش سخت است،

سخت است و درد و رنج دارد

با هر تبی تب میکنی و داغ میشوی...

مادر که میشوی حکایت همان آهنی را داری که در کوره ذوب میشود

میسوزی و پخته میشوی اما محکم میشوی

محکم میشوی برای روزهای مبادا

دختر نازنیم، دختر بودن، زن بودن و مادر شدن

درد و رنج خودش را دارد

اما این رنج تو را بزرگ میکند  وراز خلقت زن همین است

رنج میکشد و بزرگ میشود و به دنیایش تعالی میبخشد

نورای نازنینم، دخترها گل و ریحانه اند

ریحان هایی که فقط خدا قدر واقعی شان را میداند

پ.ن: بنا بر خواسته لینک زن

 


خوبی بی انتها

۲۷
فروردين

برنامه پزشکی شروع شده و  میهمان برنامه یک دکتر متخصص  کودک با موهای یکدست سفید است

دکتر مهربان میگوید بهتر است که مادران به جای آب میوه از خود میوه برای کودکانشان استفاده کنند مجری برنامه میگوید این آب های میوه تتراپک چطور هستند آقای دکتر؟

آقای دکتر لبخندی میزند و میگوید این نهایت بد سلیقگی و بی حوصلگی یک مادر است که این آب میوه هایی را که شش ماه پیش دراین قوطی ها ریخته اند را به خورد فرزندش بدهد

و بلافاصله قسمت تبلیغ ها شروع میشود و خانواده ای را تبلیغ میکند که مادر خانه  با ورود بچه هایش به خانه بلافاصله سراغ یخچال میرود و بچه هایش را به نوشیدن این آب میوه های تتراپک دعوت میکند...همه مینوشند و لبخند میزنند 

تبلیغ غذاها و سالادهای آماده و نیمه آماده و... هم که جای خود را دارد

کاش فضای ساخت این تبلیغها حداقل بیرون از خانه و یا در در راه سفر بود نه در محیط خانه

و من بیننده میمانم بین این همه ساز مخالف ...

و نمیدانم چرا ذهنم پرتاب میشود به خانه هاییکه  پدر و مادرها در آن پر از ساز مخالفند و ناکوک 

برای یک موضوع خاص

پدر امر میکند و مادر نهی میکند

پدر خشم میکند و مادر میخندد

پدر همراه میشود و مادر رها میکند و....

برخوردهای نابهنجار پدر و مادر، بی ملاحظه اینکه فرزندشان نظاره گرشان است هم جای خود دارد

شاید پدر و مادرهای عجول و عصبی و سرگردان امروز نتیجه همین سازهای مخالف و ناکوک پدر و مادرهای دیروزشان باشند

و این تاثیر بر کودکان در مورد مادر خیلی خیلی بیشتر است

مادرهایی که با کوچکترین رفتاری مثل اسپند روی آتش میشوند و فضای روحی و روانی خانه را تیره و کدر میکنند و به جای داشتن فرزندانی شاد و سالم ، فرزندانی عصبی و پر از تنش را از خودشان به یادگار میگذارند

استثناهایی هستند اما یک مادر اگر بخواهد میتواند محیط خانه اش را گلستان کند

گاه با سکوتش گاه با گذشتش گاه با ندیدنش و همیشه و همیشه با مهربان بودن و درایتش

یک مادر میتواند آنقدر زیبا بنوازد که حتی ساز مخالف و ناکوک همسرش را هم موافق کند

میتواند چونکه خدا این قدرت را به او هدیه کرده است

من فکر میکنم که  اگر ما مادران هم جزو همین فرزندان بوده باشیم، میتوانیم که امروز اصلاح شویم و نگذرایم که در خانه هایمان ساز مخالف زده شود ، اگر که بخواهیم 

اگر که بخواهیم فرزندانی شاد وقوی،  و مودب و با اخلاق داشته باشیم تا جایی که خود خدا هم به ما افتخار کند

و حضرت زهرا،

بانویی است که خدا به او افتخار کرده است

بانو جان چقدر خوب است که ما شما را داریم و چقدر خوب است فرزندانی پاک و دانشمند که نمونه اند در ادب و اخلاق را از سلاله خودتان و مولایمان تربیت کرده اید و برای ما به یادگار گذاشته اید...شما همان خوبی بی انتهایید

میلادتان مبارک

بهار

۰۵
فروردين

سفره هفت سین را چیدم و پلوی امسال را با ترخون های تازه و قد کشیده دم کردم

عطر ترخون ها که در فضا پیچید مهمان هایمان هم از راه رسیدند و سفره هفت سین امسال ما به یمن بودن پدر و مادر همسرم در کنارمان با برکت تر و تحویل سال برایمان دلنشین تر بود

سال که تحویل شد من هم فرصت کردم که بنشینم و به خودمان نگاهی کنم

همه چیز انگار برق میزد از لباسهای نو مان گرفته تا جای جای خانه و بعد هم عمق چشمها و نگاه ها و لبخندهایمان...

خاصیت بهار همین است

بهار آمده که زمین و زمان را برق بیندازد و نو نوار کند

السلام علیک یا ربیع الأنام و نصره الأیام

سلام بر تو ای بهار خلایق و خرمی روزگار! 

آخر اسفند

۲۷
اسفند

با وجود خواستن های محمد حسین هنوز مهیای سفره هفت سینمان نشده ام...

هر روز میگوید پس کی سفره مان را پهن میکنیم؟کی تخم مرغ ها را رنگ میکنم؟

ماهی هایش را هم از دو هفته قبل خریده است و ذوقشان را میکند...

این اسفند نزدیک بهار معجزه میکند با دلهای چشم به راهمان...

نزدیک تحویل سال که میشود همگی با دستهای گره خورده ، کنار سفره مینشینیم و من مثل هر سال چشمانم پر از اشک میشود...

به خاطر تمام خوبیهایی که از خدا گرفتم 

به خاطر دعاهایی که مستجاب شد 

به خاطر دعاهایی که هنوز به ایستگاه استجابت نرسیده است و خود خدا میداند که چقدر منتظرم

به خاطر کوچ آنهایی که وقتی رفتند قسمتی از من هم رفت، به خاطر آنهایی که جای خالی شان درین دنیا با هیچ چیزی پر نمیشود

همه اینها را در قاب آیینه کوچک سفره هفت سین میبینم و اشک میریزم

اما سال جدید را که تحویل میگیرم  بلند میشوم و اشک هایم را پاک میکنم وقران به دست عیدی بچه ها را میدهم...تا باد چنین بادا

پ.ن: همین یک هفته پیش بود که هواپیمایی از مقصد مالزی به چین در آسمان گم شد..هر روز خبرش را پیگیری میکنم و مانده ام از دلهای نگران عزیزانشان که این روز ها منتظرند...

برای دلهایی  دعا میکنم که خیلی وقت است منتظرند

هنوز گریه بر این جویبار کافی نیست
ببار، ابر بهاری، ببار، کافی نیست

چنین که یخ زده تقویم ها اگر هر روز 
هزار بار بیاید بهار کافی نیست

به جرم عشق تو بگذار آتشم بزنند
برای کشتن حلاج دار کافی نیست

گل سپید به دشت سپید می روید 
سپید بختی این روزگار کافی نیست

خودت بخواه که این انتظار سر برسد
دعای این همه چشم انتظار کافی نیست

فاضل نظری

اسفند

۱۸
اسفند

بازهم گل کاشتی نورای من...

اما گلت این بار از نوع خاردارش بود...

همین چند ماه پیش بادکنک یکی از بچه ها رو نابود کردی، وقتی صدای نابود شدنش رو شنید، از کلاس اومد بیرون و شروع کرد به گریه کردن...تمومی هم نداشت

رفتم و براش یه کتاب خریدم با یه بادکنک قرمز...توش هم نوشتم از طرف نورا

خلاصه از طرف تو معذرت خواهی کردم

اما دیروز قضیه فرق داشت ، تو استراحت بین دو کلاس و شلوغی بچه ها، یکی از دخترا اومد بغلت کنه که دستش رو از رو لباسش گاز گرفتی...اونم دوید طرف مامانش و جیغش رفت به هوا

قفل کرده بودم... اما یه آن خودم رو زدم به ندیدن، بغلت کردم  و بردمت بیرون

اما دل تو دلم نبود ...از دور مواظبش بودم که اگه خراشی هم رو دستش افتاده برم جلو و کاری بکنم که خدا رو شکر چیزی نبود

برای اولین بار توی زندگیم برای اینکه جوابگو نباشم وشرمنده نشم خیلی راحت خودم رو زدم به  ندیدن و نفهمیدن....

اما دیگه این کار رو نمیکنم، چون میدونم که عاقبت عمدا ندیدن و نفهمیدن خود کوری و نفهمیه...

مثل خیلی اندک در این روزها....

عکس: هشتم اسفند ماه ساحل آرام بوشهر

پ.ن :

* این روزها اسفند جان زمین است..مادری است که در بطنش بهار هیاهو میکند..کاش هوای این زمین را بیشتر داشته باشیم..خانه محل شستن قالی ها و فرشهای بزرگ نیست آن هم با آب آشامیدنی...میتوان به جای آب داغ، با آب ولرم هم زمین و در و دیوارها را تکاند و خیلی میتوان های دیگر در اینجا