آوای فاخته

اَلَم یَعلَم بِاَنَ اللهَ یَری؟

آوای فاخته

اَلَم یَعلَم بِاَنَ اللهَ یَری؟

آوای فاخته

دلم میخواهد هفت شهر عشق عطار را بگردم و
به گفته مولانا: آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست
و اینجا را نقش میزنم برای فرزندانم
محمد حسین ۸۷/۱/۱۸
نورا ۹۱/۴/۱۴
علی ۹۵/۶/۲۹

بایگانی
آخرین مطالب
  • ۹۷/۰۸/۲۳
    آف

۳ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

لیلی

۲۹
دی
یک لحظه هایی هستند که هیچ وقت تکرار نمی شوند.
اینکه منتظر باشی و دلت بال بال بزند.
اینکه در تنهایی خودت ، با دلت حرف بزنی شعر بخوانی و هی زمان کش بیاید و تمام نشود... .
ازیک جایی پرت شدم به گذشته.
به گذشته ای که باید انتخاب میکردم.
من خودم انتخاب کردم، خودم از ابتدا همسرم را دیدم و آنقدر کنکاش کردم تا که انتخاب کردم.
هیچ وقت هم موافق این مدل خط کشی ها نیستم که مثلا خواستگاری سنتی بد است و نوع مدرنش خوب است و بالعکس.
من معتقدم، خدا از همان دریچه ای که به صلاح بنده اش است انتخابهای زندگی اش را برایش رو و نمایان میکند و اینجاست که العاقل یکفی بالاشاره.... 
قسمت من هم نوع مدرنش بود ونه سنتی.
اما این مدرن بودن ما هم ‌ویژگیهای خودش را داشت، بعد مسافتی  که مابین ما بود سبب شد که تعداد ملاقاتهای حضوری ما در طول ۸ ماه آشنایی به تعداد انگشتان یک دست هم نرسد و ارتباط ما خلاصه شد در تلفن و چت، آنهم در مواقع لازم و بدون تلفن همراه.
این مدرن بودن ما باعث نشد که در طول دوران آشنایی، به داشتن یک رابطه دوستانه فکر کنیم، یکدیگر را به نام کوچک صدا بزنیم و یا حتی نوع رابطه را ذره ای به سمت صمیمیت بکشانیم.
هرچه که بود جهد وتلاش ما بود برای شناخت دقیق، چت هایمان بیشتر در جهت پر کردن پرسش نامه هایمان بود و پرسش نامه هایی که شاید به چند صد سوال میرسید، و ما صادقانه تصمیم گرفتیم که همیشه راست بگوییم و از ایده آل بودن و آنچه که باید باشیم فعلا دوری کنیم و به آنچه که هستیم بپردازیم تا در آینده هم به تناقض نرسیم.
هر چقدر هم که میگذشت،مصمم تر از انتخاب درستمان میشدیم اما بازهم از دایره عقلانیت و روابط منطقی خارج نشدیم.
من با تمام وجود باور داشتم که محبت و دوست داشتنم باید برای همسر آینده ام خرج شود و لاغیر.
اما مگر میشوددر این مسیر بود و عاطفه ای هم نداشت حتی اگر رفتار ها کاملا عقلانی و منطقی باشند؟
اما ما صبر کردیم چون میدانستیم خدا هم این مدل انتظار و صبوری را دوست دارد، امایادم هست که در آن دوران شاعرانه هایم بیشتر گل کرد، راه و بیراه شعر و قطعه ادبی مینوشتم ، حافظ و شمس را جور دیگری میخواندم و لذت میبردم، و لحظاتی برایم رقم خورد که به نظرم هرگز تکرار نمیشود.
گفتم از یک جایی به گذشته پرت شدم.
از جایی که میبینم غالب آدمها آن لاین هستند و ۲۴ ساعته در دسترس.
کافیست بگویی کجایی تا در لحظه جوابت دهد.
مخصوصا در خیلی از روابطی که قرار است به آشنایی بینجامد و صد البته نه همگی آنها.
همیشه بودن، عادت می آورد.
همیشه بودن، سهم خدا و راز و نیازها را کم میکند.
و همیشه بودن، دلتنگی را کم میکند.
 دلتنگی و غربت آدم ها هم که کمتر شود، احساسات ناب نم میکشند و حافظ و سعدی و شمس و... هم میروند گوشه کتابخانه و فقط خاک میخورند.
 شایدیک زمانی بیاید که نسل جدیدش، اصلا آن غم و هجران عارفانه را درک نکند چرا که در بعد مادی و زمینی اش هیچ وقت به درک آن نرسیده است.
اما کاش هیچ وقت آن زمان نیاید، دنیا بدون لیلی و انتظار سرد و بی روح و غم انگیز است.
........

خدا مشتی خاک را بر گرفت. می خواست لیلی را بسازد، از خود در او دمید 
و لیلی پیش از آنکه با خبر شود عاشق شد 
سالیانی است که لیلی عشق می ورزد. لیلی باید عاشق باشد 
زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد، عاشق می شود 
لیلی نام تمام دختران زمین است؛ نام دیگر انسان 
خدا گفت: به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید. آزمونتان تنها همین است: عشق 
و هر که عاشق تر آمد، نزدیک تر است. پس نزدیک تر آیید، نزدیک تر 
عشق کمند من است. کمندی که شما را پیش من می آورد. کمندم را بگیرید 
و لیلی کمند خدا را گرفت 
خدا گفت: عشق فرصت گفتگو است، گفتگو با من 
و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد. لیلی هم صحبت خدا شد 
خدا گفت: عشق، همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند 
و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند
عرفان نظر آهاری

اسم

۱۴
دی

همیشه این باور را داشته ام که رسم انسانها مهم تر است از اسمشان.

اما اسم ها هم حکایت خودشان را دارند.

خود من از وقتی دست چپ و راستم را شناختم فهمیدم که دو اسمه ام.

اسم شناسنامه ای ام هنوز،خیلی پر رنگ نبود..من همه جا فروغ بودم، اما به مهدکودک که رفتم اوضاع فرق کرد،  وقتی مربی مهد میگفت آیدین جان ، هاج واج می ماندم که چه کسی را دارد خطاب میکند.

اما دیگر کم کم عادت کردم، عادت کردم به اسمی که تا به آن خطاب میشدم کلی سوال هم پشت سرش می آمد: این اسم پسر است یا دختر؟ شما ترک هستی و یا بلدی ترکی هم صحبت کنی؟

من ترک نبودم، هر چقدر هم اجداد را بررسی کردیم از تهران و میدان گلوبندک فراتر نرفت، نام خانوادگی تهران دارمان هم شاهد همین ماجراست، اسمم هم منحصر پسران نیست، بخصوص در بین آذری های خارج از ایران.

منکه به دنیا آمدم اسمم از قبل فروغ بود آنهم به انتخاب پدرم، اما مادرم، دوست آذری داشت که اسم آیدین را به مادرم پیشنهاد داده بود، هر دو اسم هم معنی هستند: نور ، واین شد که بعد از تولد تصمیم گرفتند که من دو اسمه شوم..نور علی نور.

اما به خاطر اسمم کم هم اذیت نشدم، ده ساله بودم، خوب که شناسنامه ام را نگاه کردم دیدم که روی واژه خانم به جای آقا، یک خط کم رنگ کشیده شده، من ، ده سال بود که در تمام سرشماری ها، پسر بودم.

رفتیم ثبت احوال و قصه تمام شد، آن خط کم رنگ پاک نشد، فقط روی واژه آقا، یک خط پر رنگ کشیده شد.

در اولین آزمون علمی مدرسه هم، که در دوران راهنمایی  شرکت کردم، با طی چند مرحله، به مرحله کشوری رسیدم، در روز ورود به جلسه، ناباورانه دیدم که هیچ صندلی برای من نیست، پی گیر که شدیم دریافتیم که صندلی من در یک مدرسه پسرانه است، آنجا بود که اشک در چشمانم حلقه زد و بعد از نیم ساعت و کلی هماهنگی بالاخره ، یک صندلی با دفترچه سوالات به من دادند.

دانشگاه هم که رفتم قضیه بالا گرفت،  دانشگاهمان، در تبریز دوست داشتنی، دانشگاهی بود که فقط  رشته های فنی مهندسی داشت و به همین جهت هم جو حاکم ،به شدت پسرانه بود ، جوی که غالبا هم آذری زبان بودند.

و این شد که در دانشگاهمان، ما کلی آیدین داشتیم، آیدین های دانشگاه از دیدن من متعجب می شدند.

اول هر ترم، موقع حضور و غیاب، بدون شک من آقا خطاب می شدم و بعد از چند جلسه استاد مربوطه من و اسمم را کم کم می شناخت.

اما من هنوز هم هر دو اسمم را دوست دارم، دوستان مدرسه ای و دانشگاهی من را غالبا به اسم شناسنامه ای صدا میکنند، واین نور علی نور بودن کلی انرژی به من داده است در تمام این سالها.

آن وقتها می نشستم و در رویاهایم برای بچه هایم، اسم می نوشتم،در دفترچه خاطراتم، هنوز هم دارمشان.

 همیشه آرزوی دو پسر داشتم به اسم های سهند و البرز، مثل کوه قوی و استوار.

پسر دار که شدم، تمامی اسمها دوباره آمد سراغم، اما حالا دلم میخواست یکی باشد که به اسم پدرم صدا شود، انگار که پدرم دوباره زنده شود، ضمن اینکه کوه واقعی من، در باورم اسم دیگری داشت، کوه واقعی من، امام حسین بود، و این شد که پسرم، حسین شد.

دختر دار هم که شدم، بازهم اسمها آمدند، اما دلم یک نور پایدار میخواست، نورا از القاب حضرت فاطمه است، ضمن اینکه بارها هم در قران نام برده شده.

بارها پیش آمده که حسین، به خاطر اسمش، به خاطر معنی زیبایش، به خاطر آدمهای خوبی که پشت این اسم نشسته اند ، قدر دان من و پدرش بوده، کاش نورا هم اسمش را دوست داشته باشد.

اسم آدمها، اگر معنا و فلسفه خوبی پشتش باشد، میتواند رسمشان شود، رسمی که از اسمشان هم فراتر می رود.

عکس: مزار ساموئیل نبی، تانبستان ۹۳

در ماشین بودیم، پاکت پفیلایش به نیمه رسیده بود که آن را تحویل من و پدرش داد و گفت دیگر نمیخواهم،  میخواهم از پفیلای برادرم بخورم، ما هم از خدا خواسته تمامش کردیم.

پفیلایش که تمام شد، آمد سراغم که پفیلایم را پس بده گفتم تمام شد، خودت گفتی که نمیخواهم، من هم آن را خوردم.

سی ثانیه ای سکوت کرد و بعد هم به ضربتی من را نوازش کرد و گفت هیچ وقت خوراکیهای من را نخور.

بساط سفره صبحانه را برپا کردم و برایش لقمه ها را چیدم در سینی، همینطور که مشغول بود من هم  یکی از لقمه هایش را خوردم، نگاهم کرد و گفت حرفت زشت بهت بزنم؟! چرا لقمه ام را خوردی؟ گفتم ببخشید اما چه اشکالی داره که منم از صبحانه شما بخورم!! در ضمن شما اجازه نداری حرف زشت بزنی، دوباره گفت پس حرف زشت دخترانه میزنم، گفتم اون هم اجازه نیست، سرش را انداخت پایین و گفت ببخشید که میخواستم به شما حرف زشت بزنم.

برادرش رفته مدرسه، به نورا میگویم داداش مهربان کجا رفته؟ میگوید مدرسه.

میگویم دوست داری شما هم بروی؟ میگوید خیلی، میگوید می روم که تکلیف بنویسم، اما حرصت نمیدهم ، خودم تند تند می نویسم... .

خدایا چقدر این آفریده های کوچک تو خوبند.