آوای فاخته

اَلَم یَعلَم بِاَنَ اللهَ یَری؟

آوای فاخته

اَلَم یَعلَم بِاَنَ اللهَ یَری؟

آوای فاخته

دلم میخواهد هفت شهر عشق عطار را بگردم و
به گفته مولانا: آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست
و اینجا را نقش میزنم برای فرزندانم
محمد حسین ۸۷/۱/۱۸
نورا ۹۱/۴/۱۴
علی ۹۵/۶/۲۹

بایگانی
آخرین مطالب

۳ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

حال و هوای خوب

۲۵
فروردين

دو روزی هست که بهشتی شده این هوا.

ابر میشود و می بارد و آفتاب میشود.

دیروز محمدحسین از مدرسه که آمد تا زانو خیس بود، رفته بودند گوشه ای از حیاط مدرسه که آب جمع شده بود و تا توانسته بودند در آب بالا و پایین پریده بودند و هورا کشیده بودند، ومن عاشق اینهمه هیجان و خوشحالی ام.

و درین مدت هم تا توانسته ایم آب نیسان نوش جان کرده ایم، تا صدای باران می آید بچه ها میدوند و در ایوان سینی می گذارند تا آب نیسان جمع کنیم ، امیدوارم این ماه نیسان آنقدر برایمان پر برکت و بارانی باشد که سهم ما را هم ازین نوشیدنی پربرکت دو چندان کند.

چقدر اسفند را انتظار کشیدیم به امید بهار و زیبایی هایش .

آبشار طلایی ها و چغاله ها و گوجه سبزهایش ... .

دیروز همسایه ای که نظیرش را از خوبی ندیده ایم برایمان یک بشقاب چغاله و ریواس و ترخون معطر آورد و کلی روح و روانمان را نواخت.

بهار باشد، ماه نیسان باشد، رجب هم  باشد ...بهشت است دیگر.

نفس میکشم و زندگی میکنم.

بزرگ تر

۲۰
فروردين

همیشه از شروع سال نوی هر سال، محمدحسین منتظر روز تولدش است و پی گیر آن است که این۱۸ فروردین  کی میرسد...

پسرم، بزرگ شده و دلش میخواهد که بزرگتر هم بشود میگویم از امروز میشوی ۸سال و۱ روز و او هم با کلی هیجان میگوید من دیگر ۹ ساله ام و منتظرم که ده سالگی هم زودتر از راه برسد، هشت سالگی تمام شد و رفت.

و من ازینهمه هیجان برای بزرگ شدن، خنده ام میگیرد...ماهمیشه در حال دویدنیم.

پسرها  مدلهای متفاوتی دارند مثلا بعضی هاشان از همان بچگی هم صدا کلفت و پر جذبه اند و گاهی آن مردانگی سفت  و سخت را در وجوشان از همان کودکی حس میکنی با همان سن و سال کمشان.

اما حسین جان ما ازان پسرهای ظریف است با صدایی ظریف  و طبعی ظریف و یکدنیا مهربانی نمایان.

هر صبح که میخواهد روانه  مدرسه شود ما را کلی نوازش میکند و به وسط کوچه هم که میرسد بازهم کلی دست میچرخاند برایمان.

کافیست مریض یا بی حال شویم، دائما پی گیر حالمان میشود و میرود در اینترنت سرچ میکند که درد چیست و درمان چیست؟

یکی از دل خوشی هایش اینست که گوشی تلفن را برمیدارد و یک گپ جانانه با مامان جانش را شروع میکند از دادن گزارش احوال تک تکمان و بعد گزارش گرفتن از حال آنها و بعد هم یک مکالمه طولانی و شروع بحثهای عمیق فلسفی و فرهنگی از هر بابی...

مامان جان هم،خوب، دل به دلش میگذارد و هر دو از هم صبحتی با هم کیفور میشوند.

حسین جانم هنوز هم با کلی انرژی ما را میخنداند مخصوصا خواهرش را.

به طوریکه نورا از دیدن ادا و اصول های برادرش، آنقدر میخندد که نقش زمین میشود، و من دلم برای این دنیای مهربان پر از خنده و شادی پر میکشد، نمیدانم این حال و هوا تا کی ادامه دارد اما هر چه که هست در کنار اینهمه خستگی و بعضا حرص و جوشی که گاها این جوجه ها، برایمان به همراه میآورند، نا خواسته با این همه سرخوشی کودکانه، کلی انرژی مثبت به ما میدهند.

برای تولد امسالش دوست داشت باز هم دوستانش را دعوت کنیم اما من حس کردم که در مقابل اینهمه انرژی پسرها کم میاورم و خلاصه آنقدر تنبلی کردم که حتی کیک تولدش را هم رفتیم از هایپر (که عضو باشگاه کودک آن است و برای تولد، کیک هدیه میدهند) گرفتیم، هدیه اش هم شد یک گردش و بازی جانانه نیمروزی.

و نورا باز هم در مقابل اینهمه ذوق و هیجان ما برای برادرش، اعلام کرد که پس تولد او چه میشود و غمگین شد و ما هم با دوتا فشفه درخشان، درجا، خوشحالش کردیم و اوهم سرخوشانه فراموش کرد، وخوش به حال بچه ها که انقدر راحت فراموش میکنند و شاد می شوند.

حسین جان من!

تو آنقدر برای من دلنشینی که دوست دارم با هر نفسم، بودن تورا از خدا ممنون ومتشکر شوم و از خدا بخواهم که تا وقتی که هستم تو را هم ببینم.

از خدا برایت شادی میخواهم و ایمان و اخلاق...سربلند باشی.


 

سال نو

۰۷
فروردين

سال نو را تحویل گرفتیم.

در حالی که نورا داشت برای خاموش کردن شمعهای فروزان لحظه شماری میکرد و حسین هم کیف پول در دست منتظر عیدی بود.

آن لحظه ای که سال نو میشود حس میکنم خدا دارد بهمان لبخند میزند و میگوید این هم یک فرصت دیگر...

با این سال جدید چه میکنی؟

و من خدا را بابت تمام این فرصتها شاکرم.

بعضی از سالها در زندگی هرکسی نقطه عطف است، شاید امسال هم برای من یکی از آن سالها باشد بلطف خودش، سالی پر از تغییر و تحول و رشد و بالندگی.

تعطیلات هم به خیر گذشت، هیچ وقت سفرهای نوروزی را دوست ندارم یک عاملش جاده های شلوغ و بی نظم و پر ترافیک بودن جاهای دیدنی است و دیگری هم از دست دادن توفیق دید و بازدید.

برای مایی که هرسال عید مجبور به سفر هستیم، تا توفیق دید و بازدید آنطرف را هم به دست بیاوریم، این جاده ها دلهره آورند اما در همین جاده ها تگرگهای قلمبه و بارانهای وحشی بهاری، دل و جانمان را تازه کرد و بازهم خدا را با بهارش بیشتر حس کردیم.

برخلاف خیلی ها هم که دید و بازدید را کاری کسل کننده و بیهوده میدانند، من کلی مشتاق این دید و بازدیدهای بهاری هستم، حتی اگر مشترکاتم با مهمانها، کم باشد.

از دیدن آدمها و رخت ولباسهای نو شان و لبخندهایشان و مهمان نوازیشان، لذت میبرم.

با اینکه قبل از سال نو، وقت عظیمی صرف کردیم برای خریدن کتاب برای  عیدی دادن به بچه ها، آنهم با همکاری خود حسین، اما بعد از تحویل سال،حسین جان،خیلی جدی به من گفت که قطع به یقین بچه ها، از هیچ عیدی به اندازه اسکناس تا نخورده لذت نمی برند.

خودش هم هر عیدی که میگیرد چشمانش برقی میزند و حساب و کتاب میکند که چقدر به دارایی هایش اضافه شده، و آنقدر این اشتیاقش مشهود است  که نورا هم هر عیدی را  که میگیرد با ذوق و شوق به  حسین می دهد تا او را بیشتر خوشحال کند.

وچقدر خوب است که ما هم با هر روشی که بلد هستیم یکدیگر را خوشحال کنیم.

یکی از برکاتی که این وبلاگ خوانی دوستان درین نه سال برای من داشته این بوده است که از لابلای آنها کلی کار خوب و مفید و خلاقانه  یاد گرفته ام، و تا جایی که توان داشته ام هم، آنها را عملی کرده ام.

یکی ازآن کارهای خوب هم خوشحال کردن دیگران است، هیچ لذتی بالاتر ازین نیست که قسمتی از هزینه زندگی یک کودک بی سرپرست یا بدسرپرست را به عهده بگیریم تا رنج کمتری بکشد و یا هزاران کار دیگر که باب خیر را باز میکند آنهم باب خیری که مستمر و همیشگی است.

یکی از آن کارها هم دریابیدن بیماران است، بیمارانی که با رنج بیماری و گرانی درمان دست و پنجه نرم میکنند.

ما امسال یک راه جدید پیدا کردیم که پیشنهاد خود مدد کار بیمارستان بود.

شماره تلفن بیماران مربوطه را گرفتیم و در ارتباط تلفنی مستقیم با خودشان و گرفتن شماره حساب از آنها، در امر درمانشان، هر چند ناچیز شریک شدیم، کاملا بی واسطه، و بدون دیدار مستقیم.

ما هم میتوانستیم در موقعیت آنها باشیم، بیماری و فقر ، میتواند برای ما هم اتفاق بیفتد.

ما نسبت به یکدیگر مسئولیم.

و الذین فی أموالهم حق معلوم. للسائل و المحروم …

معارج_۲۴