آوای فاخته

اَلَم یَعلَم بِاَنَ اللهَ یَری؟

آوای فاخته

اَلَم یَعلَم بِاَنَ اللهَ یَری؟

آوای فاخته

دلم میخواهد هفت شهر عشق عطار را بگردم و
به گفته مولانا: آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست
و اینجا را نقش میزنم برای فرزندانم
محمد حسین ۸۷/۱/۱۸
نورا ۹۱/۴/۱۴
علی ۹۵/۶/۲۹

بایگانی
آخرین مطالب

دیکته

۱۵
آبان

علی جان، چهارده ماهه شده است.

نازنینی است این پسر برای خودش.

برای تک تک مان دلبری میکند.

چند روزی است که بند کرده ام به اعضای بدن.

چشم را نشانش میدهم و گوش و زبان را.

بعد هم میگویم جان مادر چشمانت کو؟

کجکی نگاهم میکند و راه خودش را میگیرد.

اما تا میگویم حسین، به سینه میزند.

تا مهر میبیند الله و اکبر میگوید و با سر ،به روی آن، شیرجه میرود.

 یک توپ را می اندازد جلوی پایش و مدام میگوید توپ.

تشنه هم که باشد یکیریز میگوید آب و لیوانها را نشانمان میدهد.

به آیفون میگوید بابا.

هرچی پدرش را نشانش میدهم و میگویم این بابای شماست اما باز هم به آیفون اشاره میکند و با لبخند میگوید بابا،

چرا؟ چون هر وقت آیفون زنگ میخورد همگی میگوییم بابا، بابا آمد.

بله، به این طفل های معصوم نباید دیکته کرد، باید عملا آموخت.

خوش بحال بچه هایی که پدرها و مادرهاشان صبورند و یک لحظه از اوقاتشان را به بطالت نمیگذرانند و همیشه منشا خیرند.

خوب بچه هایی تربیت میکنند.

خدایا ما را تربیت کن و به خودمان واگذار نکن.

گوشه دل

۱۴
آبان

ماییم و سخنرانیهای آقای حامد رضا معاونیان

این روزها

بهتر ازین نمیشود

@moaveniyan

دینداری

۱۰
آبان

خیلی هامان منبر میرویم، منبرهای خوب را دانلود میکنیم ولی الحق و الانصاف هیچ منبری برایم لذت بخش تر از نهج البلاغه نیست.

هر روز صبحم را با یکی از نامه ها، خطبه ها و یا حکمتهای حضرت شروع میکنم، حس میکنم تمام قد در مقابلش زانو زده ام و تمام وجودم شده دو گوش و حضرت برایم سخن وری میکند، پندم میدهد، امر و نهی ام میکند و من هم فقط سراپا گوشم شاید ذره ای به جانم نفوذ کند اگر حجابها بگذارند و ذره ای به مقام عمل رسد.

و غصه ام میگیرد از دینداری هایی که امروز به اسم دین داریم و داریم در آن غرق میشویم.

علم بی عمل، عالمانه سخن پراکندن اما با دست های تهی.

اسلام ، دین تفکر است، برای تمام کارهایت باید فکر کنی و انتخاب کنی و تو هستی و انتخابهایی که هم درین دنیا با آن محشوری و هم در آخرت.

تفکر هم رنج دارد ، صبوری هم دارد.

دنیای عجیبی داریم، به هر طرفش که نگاه میکنم به لرزه می افتم.

نه معاملاتمان معامله است، و نه انفاقهایمان انفاق؟چقدر شده که از بهترین چیزمان بگذریم انفاق کنیم، آنهم بدون منت.

چقدر انصاف داریم که با پیرامونمان همانگونه رفتار کنیم که دوست داریم با خودمان رفتار شود؟

دائما در حال کنش و واکنش هستیم اگر در فاز مثبتش باشد که چه قدر عالی!اما وای از روزی که در فاز منفی اش بیفتیم و لحظه ای هم عقب نشینی نداشته باشیم.

و شک ندارم که در یکی از بیمارترین سیستمهای اقتصادی دنیا هم بسر میبریم، چپاول و اختلاس و ربا.

و آنوقت خیلی از همین کشورهای پیشرفته دنیا با سیستم های مالی و اقتصادی که اسلام تعریف کرده کار میکنند و خبری هم از اقتصاد بیمار در کشورشان نیست.

کافیست آیات و روایات را زیر و رو کنیم تا ببینیم آفت جوامعی که اقتصاد بیمار دارند چیست و آنجاست که به عینه تمامشان را دور و برمان رویت می کنیم آنهم در روز روشن.

اگر هم بخواهی ترک وطن کنی که چندین عامل ریز و درشت مثل خار گلویت را میفرساید.

در معاشرت و روابط هم که روز بروز در حال پیشرفتیم.

چه آنها که لا دین هستن و چه آنها که مدعی دین هستند.

آنقدر راحت غیبت میکنیم ، ککمان هم نمیگزد و فراموش کرده ایم که اشد من الزناست.

طرف سرخاب سفیداب کرده، یکی رگ غیرتش به جوش میآید و دهان در گوش آن یکی میبرد و غیبت میکند و فحش میدهد به ظاهر طرف، خیلی مدعی ایمان هستی برو و  آرام در گوشش امر به معروف کن، نمیتوانی بنشین و با فحش و لعن، غیبت نکن.

یکی سرخاب سفیداب کرده و میرود مجلس امام حسین، آنهم دو دقیقه مانده به پایان مجلس، تنها احترامی که گذاشته شاید این بوده که سیاه پوشیده است و همان دو دقیقه هم که در مجلس است پای گوشی و بساط پچ پچ و خنده و...، و بعد هم فوروارد پیامهایی که جمع کنید بساط نذر و نیاز را و بروید زندانی آزاد کنید و... .

دل گیر است این مدل بودن ها و زندگی کردن ها و نفس کشیدن ها.

خدایا، چراغ راهمان باش.

ما ادعای دوستی اهل بیتی را داریم که مهجور مانده اند و ناشناس و فقط دوستشان داریم.

فقط، و فقط دوست شان داریم .

کتاب

۱۰
آبان

پس از کتاب ولادت، کتاب هندوی شیدا را از سعید تشکری خواندم.

کتاب کشش بالایی دارد اما یک جاهایی از کتاب برایم ناملموس بود خصوصا در معرفی آدمهایی که سراسر سفید و سیاه میشوند اما پیام کتاب، پیام ارزشمندیست و آن هم اینکه امام حسین، کشتی نجات خیلی از سرگشتگان در این دنیای بی و پیکر است هنوز.

کتاب گلهای معرفت از امانوئل اشمیت را هم خواندم.

قلم خیلی توانایی دارد و اینکه این نویسنده در یک خانواده بی دین رشد یافته و حالا در پی اعتقاد به خداست، در تمامی نوشته هایش مشهود است.

واقعا از خواندن کتابش لذت بردم و پیش بسوی خواندن آثار بیشترش.

حسین هم با شروع درس و مدرسه، کتاب خوانی اش به راه است.

دیروز ظهر با نورا کلنجار میرفتم که بخوابد، کتاب به دست کنار من لم داده بود و میگفت من هم میخواهم مطالعه کنم مثل شما...:)

دلمان غنج رفت.


رقت

۲۶
مهر

رقت قلب

 یعنی اینکه بنشینی با صدای زند وکیلی که تا بهار دلنشین میخواند

 شکسته بنویسی و کرور کرور اشک بریزی

برای هر آنچه و هر آنکه،  که گذشت و دیگر بر نمی گردد.

مهر آرام

۱۳
مهر

دوست داشتم زودتر این مهر ماه بیاید و زندگی مان نظمی بگیرد.

کلی کتاب نخوانده، خط ننوشته،  کارهای معوقه...

صبح تا ظهر پرباری دارم اگر که علی جانم هم مرحمتی کند و کمی همراهی ام کند.

هفته اول مهر، با اینکه هوا هنوز گرم بود، جابجایی لباسها را شروع کردم.

سه تا دراور جداگانه را گذاشتم و برداشتم و نمیدانم چه کسی گفته که بچه سوم که بیاید، مثل همان بچه دوم است و دیگر خیلی کار زیادی ندارد!!

منکه شب و روزم را گم میکنم این روزها، بسکه باید بدوم و به اموراتمان برسم، اما تمام اینها را با عشق بجان میخرم به سر سلامتی شان.

 با شروع مهر، دوتا رمان از کتاب خانه به امانت گرفتم.

 کتاب یوما را خواندم و در حین خواندن کتاب ولادت هستم.

کتاب یوما، رمانی است در باره حضرت خدیجه.

 کتاب خوبی بود اما به دلیل آنکه چندین نفر در داستان  با هم وقایع را روایت میکنند، کمی برایم گیج کننده بود.

اما  اواخر کتاب ، دلم رفت برای رنجهای حضرت مادر.

اما کتاب ولادت نثر روان تری دارد و بنظرم پخته تر است و رمانی است درباره حضرت رضا و خواهر و برادر بزرگوارشان.

کتاب دلنشینی است و  خوب به تفهیم مقام امامت میپردازد.

همیشه با خودم میگویم چقدر تفاوت است که فقط یک نفر را دوست داشته باشی و به دیدارش بروی و یا اینکه دوستش داشته باشی و از قبل هم  یک معرفت اندکی از او داشته باشی و بدانی چه ها دوست دارد و از چه ها دوری میکند و بعد به دیدارش بروی، اصلا همین معرفت است که آدم ها را از متمایز میکند وگرنه صرف دوست داشتن  هیچ وقت کافی نبوده و نیست و نخواهد بود.

اینکه مناظرات حضرت رضا را بخوانی و وقتی روبروی گنبد نازنینش می ایستی برای سلام، ته دل و قلبت گواهی دهد به علم بی انتهای، این امام دانشمند، خیلی خیلی شیرین تر از زمانی است که فقط به یک سلام یه یک گنبد طلایی بسنده کرد ه ای و صاحب آن را نمی شناسی.

همین کتاب خواندنها، مهر را برایم دلپذیر کرده است.

برای خط شکسته هم، سبک استاد ملک زاده را دوست دارم.

عضو کانالشان هستم و با شوق مع الوصفی از روی خطشان مشق میکنم.

کاتب بودن، دنیای قشنگی دارد.

مینویسی و روح و جانت کمی قرار میگیرد.

و من همچنان در آرزوی تذهیبم... .

باید این دستها کاری کنند پیش از انکه زمان از دست برود.


اخلاص

۰۶
مهر

اخلاص از آن دارایی هایی است که اولین خریدارش خداست.

و عجیبتر آنکه اخلاص کار خودش را میکند.

و نفوذ میکند در قلبها

حتی قلبهای آنهاییکه ظاهرا چشمهایشان را بسته اند .

اصفهان بیشترین شهید را در دوران جنگ با عراق داشت.

کیاست و زرنگی عجیبی دارند مردان این خطه.

در اغلب عملیاتهایشان موفق میشدند و دست دشمن را میخواندند.

مدیران موفقی هم هستند غالبا.

و حالا اخلاص.

محسن حججی.

مبارکت باشد شهید جوان،  با تمام آنهایی که عاشقشان بودی محشور شوی، والهی که جنگ تمام شود.

تماااام

عکس

۰۳
مهر

از یک طرف آدمهایی که تو اینستاگرامم هستند را دوست دارم و از طرفی هم مانده ام که تا کجا قرار است عکسها و گزارشات و لحظه های شخصی مان را در دید عموم بگذاریم!

دوست ندارم عکس بچه ها را در آنجا منتشر کنم اصلا دیگر هیچ ذوقی برای ابزار لطف کردن های بقیه، که میدانم از روی محبتشان هست ندارم.

حس میکنم این دایره صمیمیت باید بسته تر شود و به افراد درچه اول برسد.

از طرفی هم دیگر مثل قدیمها عکس چاپ نمیکنم.

عکسهای دو سه سال را گلچین میکنم و چندتایی شان را چاپ میکنم.

اما چند ماه قبل یک اینستای کاملا شخصی ساختم برای عکسهای کاملا شخصی مان.

برای اینکه مثل این وبلاگ برسد به دست فردای خودشان.

فقط امیدوارم اینستا گرام امانت داری کند و مثل بلاگفا که یک روزی خاطرات خیلی از کاربرانش را قورت داد، عکسهای من و خاطره نوشتهای آن را برای خودم نگه دارد.

الهی آمین:)

پ.ن: بعضی آدمهای تو اینستا برای من مثل یک قهرمان با ارزشند و عکسها و روزمره نگاریهایشان یک دنیا پیام و درس دارد برای من و امثال منی که خیلی خیلی معمولی هستیم.

و من با افتخار دنبالشان میکنم.

سلام بر...

۳۱
شهریور

بهار که تمام میشود منتظر تابستان داغ و دریای آبی و نوشیدنی های خنکش میشوم

اواخر تابستان که می رسد چشم انتظار پاییز و شعر وشاعری و برگهای نارنجی اش میشوم

اواخر پاییز که میرسد منتظر زمستانی هستم که پر از تولد عزیزانم است و نمه برفی که شاید بلطف خدا بزند و زمینی که میدانم در زمستان درد میکشد تا در بهار شکوفه بزاید.

و اواخر زمستان که میشود همه منتظریم برای بهار، برای شکوفه ها، برای گلهای رنگارنگ، برای سبز شدن

و حالا در کنار همه اینها برای اعیاد  و تولدهای مبارک، برای ربیع الاول، برای رمضان، برای شبهای قدر، برای محرم و برای فاطمیه هم منتظرم.

هر کدام از این ایام چراغی در دلم روشن میکنند و امید که ایمانی و معرفتی... .

سلام بر امام حسین و یاران وفادارش

و سلام بر زینب 


ملت عشق

۲۴
شهریور

کتاب ملت عشق را خواندم.

به نویسندگی خانمی ترک تبار بنام الیف شافاک.

کتاب دو بخشی است.

بخشی روایت زندگی شمس و مولانا

و بخشی روایت زندگی زنی چهل ساله بنام اللا در آمریکا.

قسمت شمس و مولانایش لطایف و ظرایف خودش را داشت، هرچند که رابطه شمس و مولانا هنوز هم در حجاب است اما داستان به قشنگی روایت شده است.

و نباید فراموش کرد که شمس و مولانا جزو عرفا و شاعران اهل تسنن بوده اند و نه از دسته علما و اولیالله که بخواهیم نقد مسلمانی شان کنیم.

داستان، داستان غلبه معنویت و عشق است بر تمام قردادهای مادی دنیا.

و شمسی که میآید و میخواهد مولانا را از هرچه منیت و تعلق است رها کند.

شمسی که مولانا را شاعر میکند.

و حالا بخش دوم:

زنی چهل ساله که همسر یک پزشک است و مادر سه فرزند و غرق در رفاه مادی.

اما این زن عشق ندارد.

همسر پزشکش، رابطه های متعدد دارد.

و رابطه این زن با همسرش قرار داری است.

یک زن که تمام سعی اش مادری و همسری است و چیزی کم نمیگذارد.

سرویس میدهد و سرویس میگیرد.

اما خالی از عشق است.

اللا با تشویق همسرش به ویراستاری کتاب شمس و مولانا میپردازد

کتابی که نویسنده آن فردی است به اسم عزیز.

عزیز یک فرد بی خدایی بوده  که در گذشته تا ته اعتیاد و... میرود اما یک روز به یک خانقاه میرسد و با فرقه صوفیه آشنا میشود و آرامشش را آنجا میجوید.

مسلمان میشود، ترک اعتیاد میکند و وجودش میشود پر از خیر و نیکی.

و اللا با خواندن کتاب شمس و مولانا و وبا وارد شدن رابطه ایمیلی با نویسنده، کم کم  عاشق عزیز میشود.

و  عزیز میشود شمس زندگی اللا.

اللا هم به تمثیل میشود مولانا.

اللا پشت پا میزند به تمام زندگی اش به خاطر عشقی که عزیز به او هدیه کرده است.. .

اما طول این زندگی یک سال بیشتر نیست چرا که عزیز به خاطر سرطانی که از قبل داشته، از دنیا میرود.

و اللا حس میکند همه اینها می ارزید به عشق و دنیای جدیدی که عزیز در مقابل چشمانش گشود.

بیشتر یاد سریالهای کلمبیایی افتادم.

برای قصه و حکایت خوب است اما با واقعیت جور در نمیاد.

واقعیت فرزند داشتن و مادری کردن و... .

شاید هم جور در بیاید و من درکش نمیکنم... .

عشق قدرت عجیبی دارد.

پ .ن: این روزها یک معیار قوی برای ارتباط با آدمها پیدا کرده ام

آنهم غیبت نکردن است

آدمهایی که حاضر نیستند در حد کلمه ای، پشت سر گویی کنند.

با این مدل آدمها خوبم و پر از انرژی مثبت میشوم.

خدا زیادشان کند... .

شهریور آرام

۰۶
شهریور

علی راه افتاد.

درست اواسط ده ماهگی.

و حالا هر لحظه در حال تمرین کردن و بال و پر گرفتن است.

دو  نهال جلوی چشمهایم قد کشیده اند اما هنوز هم تک تک کارهای علی برایم تازگی دارد و من با هر توانایی  تازه علی، فقط قدرت خدا را مشاهده میکنم و سجده شکر بجا می آورم.

حسین و نورا هم با هم میروند آموزش اسکیت، با اینکه برایشان از قبل کفش گرفته بودیم اما مجبور به خرید دوباره کفش اسکیت شدیم چرا که کفشها استاندارد لازم را نداشتند و خلاصه که اشتباه است که بدون مشورت لازم، کفش اسکیت و لوازم جانبی آن را  بخریم، آنهم از نوع نرمش(سافت)، و طبق نظر مربی،کفش اسکیت بایستی هارد باشد آنهم از نوع استانداردش.

اینکه دوتایی با هم در یک کلاس حضور دارند و پابپای هم پیشرفت میکنند، برای هر دویشان جذاب است و سعی میکنند که با هم تمرین کنند و عیب هایشان را با هم برطرف کنند.

و شهریور دوست داشتنی.. 

طبق لیستی که برای پیش دبستاتی نورا داده اند رفتیم برای خرید نوشت افزار.

خیلی از وسایل نورا از سال پیش، قابل استفاده است و یکسری دیگر هم مال حسین بوده که نو مانده  و قرار به استفاده مجدد شده است.

کلر بوک سال قبلش را آوردیم و کاربرگها را از پوشه های پلاستیکی جدا کردیم و کاربرگهایی که یک طرفشان سفید بود را نگه داشتیم و بقیه راهی بازیافت شد.

پوشه های پلاستیکی هم  دوباره وارد کلر بوک شد برای سال بعد.

مداد رنگها هم هنوز قابل استفاده اند و نیازی به مداد رنگهای جدید نیست.

تمام این فرایندها را برای نورا توضیح میدهم.

استفاده مجدد از یک برگ کاغذ و مداد و پوشه پلاستیکی و...باعث میشود که این تن خسته زمین کمی راحت تر نفس بکشد، نورا هم حالا برای خودش و خیلی کسانی که فلسفه نو نبودن وسایلش را نمیدانند زیبا تر از من استدلال میکند.

چه شد که انقدر مصرفی شدیم!

کاش انقدر که در تولید زباله و دور ریز مواد غذایی و به فنا دادن آب در این بحران بی آبی و مصرف غیر منطقی انرژی و منابع طبیعی رکورد دار دنیا  میشدیم، کمی تفکر و انصاف بخرج میدادیم در روش زندگی کردن هایمان.

پ.ن: والفجر و لیال عشر

قسم به سپیده دم و شبهای دهگانه

این شبها دارند به آخر میرسند 

دریابیم و حظ ببریم



صبح

۲۶
مرداد

همین چند روز قبل بود، صبح زود

نورا از خواب بلند شد و آمد کنارم و گفت چقدر صبحها هوا دل انگیز است.

راست هم میگفت

یک هوای ملس و خنک و دل انگیز

یاد حدیثی از امام صادق افتادم که فرموده اند حال و هوای بهشت مانند صبح های تابستان است،قبل از طلوع آفتاب  (غدوات الصیف)

نور هست و خنکی.

همین شمه ای از بهشت ما را بس.

و آرزویی که برهیچکسی عیب نیست

و بهشتی که به بها دهند و نه بهانه.


پسرم

۱۸
مرداد

نه ساله من، صبحها، از در خانه که بیرون میرود یک نگاهی میکند و میگوید به ایستگاه که رسیدم خبرت میکنم، و من غرق در کارهای خودم، با صدای زنگ تلفن متوجه میشوم که به ایستگاه رسیده، زنگ دوم یعنی که سوار اتوبوس شده و زنگ سوم یعنی اینکه به کلاس وارد شده و زنگ آخر که هنگام ظهر است یعنی اینکه سوار اتوبوس برای برگشت به خانه شده است.

و در هر نوبت تلفن که شاید ده با بیست ثانیه بیشتر هم نباشد، هر دویمان قوت قلب یکدیگریم و به هم نشان میدهیم که هوای هم دیگر را داریم در این دنیای پرت و پلا.

راستش پشت تلفن صدایش یک جور دیگر است، مهربانتر و مردانه تر آنهم با یک صدای باریک.

گاهی یک تلفن پنجمی هم داریم و آن هم در مسیر برگشت، نزدیک سوپرمارکت های خانه که میرسد چک میکند که خرید خاصی لازم دارم تا برایم انجام بدهد یا خیر ؟

و حالا دو روز است که به اردو رفته است.

تالاب چغاخور شهرکرد.

وفقط در دوبازه نیم ساعتی در روز، تلفن در اختیارش است که با ما صحبت کند.

با آب و تاب تعریف میکند که چه ها کرده اند و چه هیجانی در اردو جاری است، دلش میخواهد با نورا هم حرف بزند و کلی با هم حال و احوال میکنند و بیخیال تمام موش و گربه بازی هایشان شده اند.

برای علی هم حرف میزند و کلی ذوق میکند.

آخر کار هم میگوید که باید برود، میگویم جان مادر دلم برایت یک ذره شده است میخندد میگوید من بیشتر.

خدایا من پسرم را به تو سپرده ام.

خدایا عاقبت بخیرش کن.

همه بچه ها را... .

معصومیت

۱۱
مرداد

بچه ها..

این بچه های معصوم و پاک...

و ظلمی که بر آنها روا میشود و حکایت قصه های تلخی که این روزها اتفاق افتاد.

گاهی اتفاق می افتد، آنهم با تمام وسواسهایی که در مراقبت از آنها بخرج میدهیم و گاهی هم سهل انگاری و گاهی هم رها کردن های بی منطق.

اما وقتی که اتفاق می افتد ما میمانیم و رنج و اندوه بزرگی که بر این حجم از معصومیت وارد شده است.

حس میکنم این معصومیت و مظلومیت بچه ها ابعاد خیلی وسیعی دارد.

خیلی وقتها که از دست بازیگوشی و حرف گوش نکردنهای بچه ها عصبانی میشوم و بطبع آن با آنها برخوردی  هم میکنم، اما آخرش خودم را میبینم با کلی عذاب وجدان.

چراکه حس میکنم اگر خطایی هم در رفتار آنها میبینم، آن خطا و اشتباه رد پای رفتار خود ما با آنهاست.

و اینجاست که این معصومیت را بیشتر حس میکنم.

تابستان هم در حال گذر است و حالا به نیمه خودش رسیده است.

یادم به آن روزهای تابستان های خودم که میافتد هنوز هم مزه روزهای شاد آن را حس میکنم.

مسافرتهای خوب، گردشهای مفرح، بازی کردن با بچه های کوچه و رفتن به مهمانیهایی که معمولا به یک شب ختم نمیشد.

یادم می آید که چقدر خوش میگذراندیم با بچه های فامیل و چقدر عمه ها و خاله ها مهربان بودند و چه سخاوتمندانه پذیرایی مان میکردند.

و دقیقا به همین دلایل است که تمام سعی ام بر این است که به بچه ها خوش بگذرد.

پارک زیاد میرویم، و سعی میکنم برای آخر هفته ها برنامه ریزی برای رفتن به یک جای تفریحی را هم داشته باشیم.

مهمانی ها هم که جای پررنگ خودشان را دارند.معمولا بچه های اقوام زیاد به خانه ما می آیند و شب می مانند و منهم در نقش زن عمو و یا زن دایی (که ایکاش یک واژه دیگری برایش میبود)سعی میکنم مهربانتر از همیشه باشم.

غذاهای مورد علاقه شان را بپزم، بازیهای مورد علاقه شان را انجام دهیم و پارکهای مورد علاقه شان برویم و ته تمام این ماجراها برق شادی  که در چشمانشان میدرخشد، برایم کافیست.

کاش بچه ها که بزرگ میشوند من هم، یکی از خاطرات شیرین روزگار کودکی شان باشم.

پ.ن اول:در کنار تمام بدیهای این روزگار خوشحالم که بچه هایم به زمانی رسیده اند که برنامه های خوب کودک برایشان پخش میشود

کتاب های خوب برایشان چاپ میشود و عرف جامعه به این نتیجه رسیده است که دینداری و حجاب و...با زور و اجبار به دست نمی آید و برای آن باید انرژی مثبت گذاشت.

پ.ن دوم.از بدیهای این روزگار بی اخلاقی ها و تجسس هایی است که به شدت باب شده و در شبکه ها هم دست به دست میچرخد، طرف را متهم به کار غیر اخلاقی و بعد هم دروغ و بعد هم ریا... میکنند، خوب است که خدا در جای خودش خدایی میکند، باور کنید این مدل تجسس ها و قضاوت ها و انگ زدن ها حتی اگر درست هم باشد از مکارم اخلاق نیست و از مسلمانی بدور است.


شش

۱۷
تیر

نورا وارد ششمین سال زندگی اش شد.

شاید در دوماه گذشته به سبب تولد قمری اش که نیمه شعبان است و بعد هم بجهت کیکهایی که میپزیم  چندین باربرایش تولد گرفته ایم و شمع فوت کرده ایم و به عمری که مثل برق و باد میگذرد لبخند زده ایم.

و هر بار نورا فکر میکند که یک سال بزرگتر و بزرگتر شده است.

محمد حسین هم مشغولیتهای خودش را دارد.

کتاب میخواند، با اندروید زبان می آموزد، فوتبال، بازی بازی و بازی در مجاز و واقعیت.

راستش اصلا تصورش را هم نمیکردم که پسر نه ساله ام برای رفتن به کلاسهایش، بتنهایی سوار اتوبوس بشود و ازین سمت شهر به سمت دیگرش برود آنهم با مقداری پیاده روی، اما شد آنهم با تشویقهای خاص پدرش که معتقد است بچه ها باید مستقل بار بیایند.

تابستان امسال وارد یک مجموعه تربیتی، مذهبی شده است که برایم برتری داشت به خیلی از کلاس های رنگارنگ دیگر، اما این مجموعه هم جذابیتهای خودش را دارد که توسط چند جوان نخبه اداره میشود.

دوشنبه های هیجان انگیز که یک برنامه تفریحی است مثل سینما و پینت بال و... و جمعه ها صبح هم فوتبال و پنجشنبه ها هم هیاتی که خود بچه ها اداره میکنند و روزهای فرد هم خود کلاس هاست.

در پایان تابستان هم یک اردوی دو روزه دارند که خیلی از مهارتها را عملی آموزش میبینند.

کلاسهایی که در جهت شناخت قرآن و داستانهای آن، تقویت کارهای تیمی، کار آفرینی، شناخت معرفت و آشنایی با احکام و خلاقیت و ... است.

هر چند وقت یکبار هم کد نظافت میخورد و بایستی آن روز را نیم ساعتی بیشتر بماند تا به تمیزی مجموعه کمک کند.

و جمیع تمام این مسائل باعث شده است که خودش هم حس کند که بزرگتر شده است.

علی هم که حضرت دلبر همه ماست.

آنقدر پر جنب و جوش و شیرین که تلخی های پابرجا در  دور و برمان را کمی گس کرده است.

عمر میگذرد،

کاش به بطالت نگذرد.


قدر

۲۴
خرداد

یک چیزهایی را باید قدر دانست.

اینکه میرویم نمایشگاه قران و کلی از آثار جدید غلامرضا حیدری ابهری را با  دل وجان تهیه میکنیم.

این نویسنده فوق العاده است.

اینکه بیایند بر اساس توحید مفضل و حقوق امام سجاد و بحث های اصولی مثل توحید ومعاد ونبوت ، کتابهای زیبای کودکانه منتشر کنند، که به دل بچه ها هم بنشیند، جای بسی خوشحالی است.

زمان کودکی ما که ازین مدل  زیباییها نبود

بچه ها شبهای قدر را خیلی دوست دارند.

محمدحسین ارتباط عجیبی با دعای جوشن برقرار کرده است از همان پارسال و نورا هم چادر گل گلی بسر کنار ما، نماز این شب را میخواند.

البته بماند که انواع خوراکیها را درین شب می آورند کنار سجاده هایمان و بعد تمام چراغها را خاموش میکنند و چراغ قوه و لیزر به دست دنبال هم میکنند و دعای جوش میخوانند.

اینها چیزهایی است که باید قدرش را دانست.


خشم

۱۷
خرداد

اغلب ما، اصولا آدمهای شیک و اتو کشیده ای هستیم در روابط اجتماعی مان.

بیشتر معیارمان هم حضور دیگران است.

با همسران کاملا محترم هستیم خصوصا در حضور خانواده اش، در محیط کاری مودب هستیم خصوصا در حضور روسا و مدیران و با فرزندمان مهربان هستیم خصوصا در نزد نگاه مردم در کوچه و خیابان و گذشت آن زمانهایی که بچه ها را در حال کتک خوردن و ناسزا گفتن میدیدیم.

اما ما یک حریم امنی هم داریم که نامش خانه است.

آنجا چه میکنیم؟ آنجا هم شیک و اتو کشیده ایم؟

وقتی که به نهایت خشم رسیدیم، هنوز هم معیاری برای حضور داریم که شاید تا اندازه ای خودمان را کنترل کنیم؟

کافیست دوربین به دست شویم تا ببینیم خیلی هامان در حرم امن خانه مان، در لحظه خشم و هیاهو بر فرزند و همسر و...چه ها که نمیکنیم.

اصلا جوهر وجودی آدمها و رفیق روزهای سخت بودنشان در همین لحظه نمایان میشود.

وگرنه که در لحظات عادی، همه آدمها خوش آیند و منطقی اند.

بنظرم غالب عملکرد لحظه خشم آدمها،  آموختنی است.

من در لحظه خشم همان رفتاری را میکنم که چشمهایم در کودکی دیده است و همان حرفهایی را میزنم که گوشهایم در کودکی شنیده است.

اما خداوند ما را عاقل آفریده است با یک پتانسیل بسیار بالا برای تغییر.

اگر والدین مان جفا کردند در این امر، خودمان دست به کار شویم.

خدا ستار است، پس باور کنیم حضورش را در حریم تنهایی مان.

و جفا نکنیم به عزیزانمان و فرزندان و نسل آینده مان. 

یک جایی باید جلوی خشمهای افسار گسیخته ایستاد... .

ماه رمضان ماه تقوا ست

ماه خویشتن داری

ماه نه گفتن به نفس سرکش

ماه نه گفتن به خشم های بی امان

....

سحر

۱۰
خرداد

هشت ماهگی علی که تمام شد به دوباله رفتن افتاد.

این روزها هر غریبه ای را که میبیند سر خم میکند و لبخند میزند و بعد هم مشتهایش را گره کرده بالا می آورد و سرسری میکند و دوباره لبخند میزند.

لپ های چال دار و ابروهای کمانی اش دل تک تکمان را آب کرده است.

مشهد که رفتیم، همین چهارست و پا رفتنش کلی به دردسرمان انداخت موقع نمازهای جماعت.

اما همین مشهد، دل گرفته مان را کلی باز کرد و نوازش داد.

هر چند که روز آخر شعبان، نورا در درالحجه گم شد و من و پدرش و حسین هر کدام به طرفی میدویدیم  و نفسهایمان به شماره افتاده بود ، اما بلطف امام رضا، پیدا شد و قلبمان آرام گرفت.

روز آخری که مشهد بودیم روز اول ماه مبارک بود و من غبطه خوردم به لحظه لحظه های این حرم امن در این ماه مبارک.

....

سحر نشسته ام سر سجاده و از ایوان به آسمان نگاه میکنم.

به ماه و ستاره ها و هوای خنکی که جانم را مینوازد.

حس میکنم وقتی زمین در مقابل عظمتی که خدا در این جهان، آفریده از اندازه یک اتم هم کمتر است، پس من کجای این هستی پهناورم؟ اصلا دیده میشوم؟؟

اما من دلخوشم

دل خوشم به خدایی که نور آسمانها و زمین است و از رگ گردنم به من نزدیکتر.

رمضانتان مبارک و پر از معرفت.

پ.ن: یک قاعده ای در خانه ما هست که هرچیز مادی که تا بحال گم شده پیدا شده است، آنهم به همت همسرم.وقتی هم که پیدا میشود با لبخند میگوید به خاطر مال حلالی است که به خانه میآورم.

این ساعت سبزی که دست حسین است پارسال در حرم امام رضا گم شد، امسال همسرم رفت قسمت اشیای گمشده و در آرشیو گمشده های خرداد پارسال پیدایش کرد.همه مان شیفته این ساعت شده ایم.یک سال در جوار امام رضا به امانت بوده است. سبز و مهربان.. 

امید

۳۰
ارديبهشت

اینکه به شرایط بد نبازی و سعی کنی پیروز میدان باشی، همت بلندی میخواهد.

دنیای ما خیلی عجیب است.

دنیا و پیش آمدهایش.

پیش آمدهایی که از خیلی ها قهرمان می سازد و از خیلی ها هم بازنده.

یک جایی ممکن است آنقدر کم بیاوری که به دنیا بگویی که بایست ، حقیقتا بایست ،من میخواهم پیاده شوم.

اما هستند کسانی که امیدوار و قدرتمند تا آخرین نفس می ایستند اما به دنیا نمیگویند بایست ... .

و یکی از نمونه های بارز آن برای من، نویسنده این وبلاگ بود.

پزشک جوانی در امریکا که پنج سال با بیماری اش جنگید.

اما وبلاگش پر از امید و سفرهای رنگارنگ و تجربه های قشنگ بود و البته که هست و خواهد بود.

اما وقتی که زمان رفتن میرسد باید رفت.

روحت شاد باشد دختر نازنین.

الهی که آن دنیا برایت قشنگ باشد

آنقدر قشنگ تا که شاید ذره ای از رنج این دنیا از تن نحیفت بدر شود.



راه

۱۸
ارديبهشت

این اردیبهشت نود و شش را باید قاب گرفت.

پر از باران،پر از هوای خوش، پر از رایحه های معطر.

باران که میبارد پیاله مخصوص مان را در ایوان میگذاریم و آب نیسان مینوشیم.

کنار ایوان نشسته ام و نم نم باران را نگاه میکنم، نورا زیر قطرات باران، بالا و پایین میپرد و برای خودش میخواند: و جعلنا من الما حیا

و من ته دلم غنج میرود که نورا امسالش را در مهد قرآن بود.

آنهم از نوع خوب و معتدلش.

هزاران بار جای شکر و سپاس دارد.

نمیدانم چرا امروز حس کرده ام پر از تجربه ام.

آخر من کجای این دنیا را فتح کرده ام که این حس الکی قلمبه شد در دلم.

اما فکر کردم که راستی راستی،  چقدر حرف و راه دارم که باید به بچه ها نشان بدهم.

حس میکنم دوست ندارم که آنها بی راهه ها و سنگلاخ ها را تجربه کنند، دوست ندارم آزموده های خطا دار را تجربه کنند، دوست ندارم... .

احتمالا یک روزی پدر و مادرهای ما هم پر ازین حس ها و دوست داشتن ها و دوست نداشتن ها بوده اند.

و تاریخ همیشه تکرار میشود... .

کویر....